روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

637 : فروغ : نیما برای من آغازی بود ...

من نیما را خیلی دیر شناختم و شاید به معنی دیگر خیلی به موقع. یعنی‏ بعد از همه‏‌ی تجربه‏‌ها و وسوسه‌‏ها و گذراندن یک دوره سرگردانی و در عین حال‏ جستجو. نیما برای من آغازی بود. 

می‌دانید نیما شاعری بود که من در شعرش‏ برای اولین بار یک فضای فکری دیدم و یک‌جور کمال انسانی، مثل حافظ. من‏ که خواننده بودم حس کردم که با یک آدم طرف هستم، نه یک مشت احساسات‏ سطحی و حرف‌های مبتذل روزانه. عاملی که مسائل را حل و تفسیر می‌کرد، دید و حسی برتر از حالات معمولی و نیازهای کوچک. سادگی او مرا شگفت‌زده‏ می‌کرد. به خصوص وقتی که در پشت این سادگی ناگهان با تمام پیچیدگی‌‏ها و پرسش‌‏های تاریک زندگی برخورد می‌کردم. مثل ستاره که آدم را متوجه آسمان‏ می‌کند. در سادگی او، سادگی خودم را کشف کردم... بگذریم... ولی بیش‌ترین‏ اثری که نیما در من گذاشت در جهت زبان و فرم‌های شعریش بود. من نمی‌توانم‏ بگویم چطور و در چه زمینه‌ه‏ایی تحت تاثیر نیما هستم، و یا نیستم. دقت در این‏ مورد کار دیگران است.

ولی می‌توانم بگویم که مطمئنا از لحاظ فرم‏‌های شعری‏ و زبان از دریافت‏‌های اوست که دارم استفاده می‌کنم، ولی از جهت دیگر، یعنی داشتن فضای فکری خاص و آنچه که در واقع جان شعر است می‌توانم بگویم‏ از او یاد گرفتم که چطور نگاه کنم، یعنی او وسعت یک نگاه را برای من ترسیم‏ کرد. من می‌خواهم این وسعت را داشته باشم. او حدی به من داد که یک حد انسانی‏ است من می‌خواهم به این حد برسم. ریشه یک چیز است فقط آنچه که می‌روید متفاوت است چون آدم‌ها متفاوت هستند. من به علت خصوصیات روحی و اخلاقی خودم- و مثلا خصوصیت زن بودنم- طبیعتا مسائل را به شکل دیگری می‏‌بینم‏ من می‌خواهم نگاه او را داشته باشم، اما در پنجره خودم نشسته باشم. و فکر می‌کنم‏ تفاوت از همین جا بوجود می‌آید. من هیچ‌وقت مقلد نبوده‌‏ام. به هرحال نیما برای من‏ مرحله‏‌ای بود از زندگی شعری. اگر شعر من تغییری کرده- تغییر که نه- یعنی‏ چیزی شده که از آنجا تازه می‌شود شروع کرد، بدون شک از همین مرحله و همین آشنایی است.


فروغ فرخ‌زاد | درباره‌ی نیما