روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

633 : کلاسای عمومی :/

بیدار شدن امروزم دقیقا مثل بیدار شدن روزایی بود که کلاس هفتو نیمی داشتم. امروز فهمیدم مشکل ساعت بیداریو خوابو اینا نبود مشکل از نفس کاری بود که باید انجام میدادمو میرفتم سر اون کلاسای مزخرف :) اصلا دلم واسه این یکی تنگ نمیشه و طبق روال اون روزها فکر کنم ساعت هفت هفتو نیم،با اجبار بلند میشم بعد یک ساعت چشم باز کردن که حاضر شم برم دانشگاه. که البته نمیتونم خوابو از سرم بپرونم و میرم حموم بلکه این تن دست بکشه از خواب و باور کنه باید بره بیرون و اون دانشگاه. باید حاضر بشم.  

فکر کنم ادم باید همش خودشو بسنجه و فکر کنه. و چقدر سخت این درست رفتن راه و گم نشدن. باید فهمید و اصلاح کرد یعنی میشه اضلاح کرد شاید اما باید بفهمه ادم قبلش. باید گفت. اما درست گفت و البته هرچیزیو نگفت. خیلی پیچیده شد اما خودم میفهمم :) دلم میخواد شبیه خیلیابشم‌ خیلی ها. دلم میخواد دلم خیلی چیزا میخواد دیروز که کتاب میخوندم به این فکر میکردم که این آدمها و عکاسها آیا فکرشو میکردن که با کاراشون اینجوری میتونن راهگشا باشن و موندگار چرا از اینجا همچین آدمهایی نیستن؟ اوم توضیح دادنش سخته منظورم اینه که بیخیال باید بیشتر بهش فکر کنم. زودتر برم که زودترم برگردم دلم میخواد بقیه کتابو دست بگیرم زودتر. 

  • مائده

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">