روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

630 : نیما


(یک نامه به یک زندانی)

دیرگاهی ست که از تو خبری
نرسیده ست به من
وز هر آن دوست که می پرسمت از حال درون
ننگریده ست به من.

از برای این ست
شب و روز تو در آن تنگ حصار
و شب و روز من اندر دل این باز حصاری(که به ظاهرنه چنان زندانی ست)

همه با رنج و تعب می گذرد
و شب تیره که اشباع شده ست
با فسونی که در او
سوی ما دارد رو
و فریب بد خواه
و فسونی که به گنده شده ی لاشه ی یک زندگی مرده چو گور
می نشاند همه را
سوی ما بسته نگاه
و نگه شان بیمار
پای بوس آمده دیواری را
مانده با آن خاموش
و خیال کجشان
همچو تیری که نه برسوی هدف
با کجی شده هم آغوش!
وهمه می ترسند
که تن این گنداب
نرساند زتک آورده سیاهش به لب ایشان آب
یا گل آلوده به تن ریخته ی دیواری
بند هرخشتش از مایه زخم بچه نام ( آنکه برادرشان بود )
نفکند ایشان را
بیش و کم سایه به سر.

همه شان می ترسند
که تن گنده عفریت زنی
به سفیدابش روپوش دروغ
نکشدشان در بر.
همه شان می ترسند، آری
نه در آن ریبی، حتی
از وفور مهتاب
از تن سنگی اگر«میمرز» ی
سر در آورده بر آن سنگ بخواب
و اگر«توکا» یی
به صدایی گذرد
به زمین می سایند
ور درآید به نوا بوقی از حمام
به خیالی که خبر از پیکاری ست
همه این جمع حماسه خوانان
جا تهی کرده به ره می پایند.

همه شان می ترسند
همچنان کز زندان
که نگه شان نا گاه
درنیابد بسوی در بندان.

وندر این مدت پر دغدغه با این همه رنج
کار مشکل شده ست
وز پس هرمشکل سرگردانی
که به مقصد نرسد هیچکسی
همچو یک نامه به یک زندانی!
چو غلاده در تاب
هر چه از این ناتو
تاب می گیرد و خواب
چو غلاده سنگین
هرچه زین گردش می گیرد رنگ
تا نماید رنگین
و به دندان سفید و سیهش، قافله ی روز و شبان
می جود پیکرما.

شادمان آنانی
که نمی آیدشان بر لب از بیم به دل
که چه ها می گذرد بر سر ما
زندگانی چه گرفتاری شیرینی هست
که به دل دارد با بعضی
درغم دیرینی دست
(با فسونش چو نه هرگز کاری
با فریبش چو نه هرگز پیوست)

من فقط گوشم، اما
با همه این احوال
به صدایی ست که می آید از راه دراز
و به چشمان پر از شیطنتم می گویم:
ــ«با صدای ره همپاست کسی.»
وبه هر زمزمه ام بر لب از این گوشاری ست
که سوی شهرخموش
می سراید جرسی.

می سراید جرسی. آری، تنها
گوش می خواهد از ما
گر در امید فراوان هستیم
یا به یأس بیمر
حوصله ی نا رس ماست
آنکه می گوید: «کس نیست به راه»
همچو راهی متروک
کز میان خس وخاشاک بیابان شده گم
مرد زندانی تنهاست.

با وجودی که نمی آید روبه تو کسی
چشم ها هست ز راه پنهان
که بسوی تو گشاده ست بسی.

من دراین دهکده، در بسته به روی
(همچو بینایی سرگشته به شهر کوران
که اسفناکی او از همه سوست)
بارها گفته ام این با همه کس
که فقط حرف دل من با اوست
اوست آیا دلتنگ
کامد از مقصد دور
یا دراین فکر که دوران گرفتاری او
مایه ی نام ونشان است و غرور؟

چه خیالی ساکن
چه ملالی درراه
روز دیدار تو تنها با من
خواهد این راز گشود
گوهر آن بد که گذشت
بگذرد باز و کند باز نمود
سنگ بارد از مدخل کوه
عدد افزاید حق نشناسان را
من همه رنج به دل می بندم
و همه تیر ملالت به جگر
به خیالی که می آید روزی
که به دیدار رخت می خندم
وز هر آنکس که بر آن شهر سفر دارد می پرسم:
ـ «داری از او خبری؟»
پیش از آنیکه از او با شدم اول پرسش
که «بر او داری آیا گذری؟ »

ای دلآویز  من، ای همره، همفکر عزیز!
همچنان صبح دل افروز، خیال تو تمیز!
و برادر شده چون رشته ی دندان به لبم
یا فشرده تر از آن (با من آندم که تویی با بدان در کینه)
و مرا دوستی تو از امیدم در دل
بیشتر دیرینه.
با همه حوصله من داغم از حوصله ام
فکرکاین حوصله آیا چه زمان
بار ور خواهد بودن؟
باور از من کن، باید
که بهمپایی این حوصله جان فرسودن
گر به سودا و شتابی شده ایم
ور به راه آمده ایم
یا گرفتار عذابی شده ایم.

کی به من می رسد آیا روزی؟
گرم تا روی زمین تاخته آیا خورشید
میوه کی خواهد از این شاخه ی نوخواسته چید؟
با چراغی که دراین خانه ی تنگ
با دلم می سوزد
و به هر سرکشی اش دارد در خواست
کز برای همه آن همسفران افروزد
چشم در راهم سیمای چه همدردی را من؟
در خطوط بهم آمیخته ی مبهم تقویم حیات من و تو، و آنانی
که چو من، یا چو توُاند
روز نزدیک خلاصی ست اگر
با کدام اسطرلاب
می توانیم در آن برد نظر؟

چند سال ست که گشته سپری؟
چند ماه ست؟ توبگو
سال و مه را به حساب
برُده غارت ازمن
یکه تاز شب و روز
همچنانی که خیال دم بیداری را
خواب های شیرین
وجوانی مرا
رنج های دیرین
تو بگو، از چه در این مدت هر چیزی غماز شده؟
همچنان که مهتاب
در سخن چینی خود با مرداب
و دلارام سحر دیگر با من
قصه کم می کند از رمز نهانی که از او خواهد شد شوریده
صحنه ی این شب دیرین، که در او هر تعب ست

راه سر منزل مقصود و ره روز خلاص
در کدامین سوی تاریک بیابان شب ست؟
با زبان آوریش باد چرا
در نشیب درّه می ماند خاموش؟
(همچنانی که به شن زار بیابانی گرم
جویی آواره بماندَ ز خروش)
ازچه غمگین ننماید مردی
که جوانی بهدر داد و بر او
آن دلارام نیفکند نگاه؟
(چون بهاری که بخندید و شکفت
بی نشان از خود در ناحیه ی دور از راه)
لیک بی هیچ جواب
با همه زورش در کار، صدای دریا
در خود او مرده ست
و دهاتی که خراب
و خرابی که دهات
چهره شان افسرده ست!
و نمی داند ره را به کجا خواهد بردن مردی
خانه گم کرده به راه
که گرش صد به نشان خانه دهند
به یکی نیست نگاه.

از تف گرم بیابان هلاک
آه! نزدیک شده ست
کاو شود نقشه ی خاک.

بر سرش ریخته ی فکرتِ او آواری ست
کاو فرو مانده درآن
و همه این سخنان حرف دل ست
که ندارد نظری هرکه برآن.

حرف دل بهتر از هرحرفی ست
آنچه می زاید بی و سوسه ئی از ره دل
شک و تردیدی اندر آن نیست
بد و خوبی که به ما می گذرد
با دل خسته بد و خوب کنیم
گشت زاندیشه ی ما صورت هستی معیوب
اندکی نیز ز روی انصاف
فکر خود را که عنود ست و زیان آور، معیوب کنیم.

آه! همفکرعزیز
آمدم بر سراین حرف چه خوب
من بگویم به تو آنان که دگر تر بودند
ازهمه آن دگران
یک نفر زآنان نیست
از چه ایندم بسوی تو نگران؟
باد توفنده چو جنبید از جا
برَد آسان با خود
هرگیاهی که ضعیف
هرضعیفی که گیاه
و آنچه بگذاشت به جا
با درست و نه درست
پهنه ور دیواری ست
که پناه من و تو
و دل غمخواری ست
یا رفیقی ست که او مانده ز پا
و به من می تازد
در هر اندیشه که دارم با تو
تا سخن های پراز قوت و جانی به میان
نگذارم با تو
یا شریکی ست که رانده ست ز جا
و به من می گوید:
ـ« کوره راه شب را
برعبث راهگذر می جوید.»
هیچکس نیست، بس افسوس که نیست
کسی آنگونه که می باید از خواب گرانش بیدار
وز ره یأس عجیبی (که نه یأس من و توست)
چون من و تو به کنار.

دردل این شب کاین نامه مرا در دست ست
مانده در جاده خاموش چراغ
هر کجا خاموشی ست
باد می کاود با رخنه ی راه
راه می پیچد در خلوت باغ
آن زن بیوه، که می دانی کیست
سر خود دارد در دست
و سگش (کاش چون سگ آدمی ئی داشت وفا)
پیش او خوابیده ست
« نجلا» روی حصیرش در اطاقش تنها
«هفت پیکر» می خواند
گاهی او شعر مرا
که زبرَ دارد، با من به زبان می راند
من به او می گویم:
ـ« نجلا! گریه نکن
صبح نزدیک شده ست
با دلاویزی خود دل افروز
آن سفر کرده می آید یک روز.»
ولی او با همه فهمش که به هر رمزی در حرف من ست
نیست یک لحظه خموش
می نشیند کمترحرف منش
(گر چه سود وی ازآن ست) بگوش.

او و من ، تنها ما
از تو داریم سخن
و من خسته ی ویرانه (که گرذره ام ازشادی هست
حسرت و دردم ازخانه ی دل می روبد)
می توانم که دوباره دیدن
که به افسون کدام و چه فریب
دستی ازحلقه ی فرسوده قبایی بیرون
به درخانه ی همسایه ی من می کوبد
و چه مهتابی (چر کین تر از راهی سرد و خموش)
می کند چهره ی مردی را روشن
که به ده می رسد انبانش خالی بر دوش.

لیک ارابه چی پیری که رفیق من و توست «آیت بیک»
پس زانویش سر
در ارابه برده ست
خوابش ازعالم دل خسته به در
چون تو می دانی کاو راست چه درد
من نمی خواهم حرفی از او
به زبانم آید.

زنده باشی تو، به دل میطلبم
مطلبی نیست دگر
بچه ها سالم هستند
(گر چه در مانده تمام)
من و آنها به تو، از این ره دور
می رسانیم سلام.

مرداد ماه سال ۱۳۲۹

  • مائده

نیما

نیما یوشیج

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">