روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

607 : « هرگز هیچ چیز در پیرامون من از تو عظیم تر نبوده است.»

خب از وقتی اومدم نشستم کتاب مثل خون در رگ‌های من ، نامه های احمد شاملو به آیدا ، نشر چشمه رو خوندم. و تموم شد. دلم نمیخواست تموم بشه، اما شد. اصلا یه غمی وجودمو گرفتا. آدم اینقدر بی جنبه :دی. میدونی اصلا نمیتونم توصیفش کنم. این عشق واقعی بود. میتونستم بفهممش درکش کنم. وقتی آدم میخون میگه چه با شکوه. همه در ظاهر همچین چیزیو میخوان اما هیچکس پس زمینه رو شاید نگاه نکن. تک تک سختی ها رنجهایی که فقط آیدا وشاملو درکش کردن رو و خب قطعا شاید این ثمره ی پا به پای هم بودنشون باشه. زندگی آسون نیست فقط باید ببینی دلت میخواد این زندگی رو نه فقط به خاطر شادی ها بلکه برای رنج هاش کنار چه کسی بگذرونی.


«دیگر چیزی به جز خود تو نیستم. چهره‌ات تمام زندگی مرا در آینه ی واقعیت منعکس میکند و این واقعیت آنقدر عظیم است که به افسانه میماند.

تورا دوست دارم ؛ و این دوست داشتن ، حقیقتی است که مرا به زندگی دلبسته میکند.» 


انگشت پام خورد به مبل انگشت کوچیکه دیشب خورد و ناخونش بلند شد یعنی هم وصل هم کنده شده. درد میکنه به خصوص‌که امروز کلی راه رفتم باهاش. 

خیلی خوابم میاد نمیدونم خوابم میبره یا نه ولی فکر نمیکنم بتونم کاری کنم. باید فردا بلند شم کلی کار دارم به خصوص که امروز زبان نخوندم.

اینم کرنومتر امروز که خیلی درخشان نیست فردا جبران میکنم.