روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

599 : از همه جا

باور کن که به بطالت نمیگذرونم فقط نمینویسم که جز به جز چیکار میکنم یعنی منظورم روزمرگیام نیست همین کارایی که برنامه چیدم برای چیزی که میخوام. زبان و نوشتن دفترو کتاب خوندن میدونم که ایراده درستش میکنم بزار یه خورده رو غلطک بیفتم. فردا میرم سمت دانشگاه ساعت یک با بیتا و مروارید که کارای پایان نامه رو اوکی کنم البته زیاد بیرون نمیمونم مثل شنبه اگه بشه زودتر لپتاپمم میبرم که بدم درست کنن با اون راحت تر مینویسم با گوشی هیچ کار نمیشه کرد نه عکاس میتونم ببینم درست ،میبینمم عکساشونو نمیتونم بزارم که بنویسم راجع بهشون البته منظورم نوشتن خفن نیستا ولی خب بهتر از هیچیه که :). و نه فیلم نه بقیه کارایی که تو برنامم بود . فعلا تمرکزم رو زبانو کتابو نوشتن دفترمو یعنی مرورشون حتی عکاسایی که اسم برده شده رو میرم میبینم.و البته عکاسی هم از امشب شروع کردم الان نگاه میکردم تو دوربین با این که یه خورده خیلی وقت بود گذشت از اینجوری با فکر عکاسی کردنم یعنی رو هوا چیلیک چیلیک ننداختم خوب شدن. ولی باز با لپ تاپ باید ببینم. میبینی انگار همه زندگیم رو هوا مونده تقصیر من نیست. کاش زودتر درست بشه.

برم دیگه خواستم بخوابم کرنومترمو میزارم :دی البته امروز کمتر شدا زمان عکاسیمو حساب نکردم بالاغیرتا بعضی وقتا مسخره میاد اما میدونم نگیرم از دستم میره زمان و یهو میبنم شب شده و هیچ کاری نکردم  


دو تا کتاب داستان زبان دارم که نخوندمشون هنوز. اما اینقدر ابتدائین دستم بهشون نرفته. مها میگه باید به نحوه جمله بندیا و این چیزاش دقت کنم خب میدونه من چقدر داغونم هرچند که واقعا امیدوارم به خودم چون اون دوتا کتابمو خیلی جدی انجام میدم. اما اصلا دوست ندارم اینا رو کاش چیز جذاب تری بود برای خوندن.با این حال قدم قدم فردا اکه بتونم یکیشو میخونم.


نامه ی سوم شاملورو که خوندم دیدم چقدر تو حرف زدن با آیدا وجه اشتراک دارم خب اینم از همزاد پنداری :/. اختلال ذهنی نیست جانا واقعیِ متاسفانه. واقعا که حرف زدن سخت ترین کار دنیاست انگار. حتی پیش تو الانو نگاه نکن بلبل زبونی میکنم شک دارم روبروم باشی حرفی ازم دراد.


داشتم فکر میکردم که چی شد اینجوری شد؟ اینجوری که من بفهمم اصلا تو از کجا فهمیدی :/ فکر کردن به اینا تا صبح میتونه همه زمانی که باید کار کنم رو ازم بگیره بدون این که یادم بیاد یا بفهمم. میشه این مسئله رو روشن کنی برام :دی

دلم میخواد برای بیتا تعریف کنم به نظرت میتونم؟ اکه نطقم باز بشه خوبه. البته هنوز قطعی معلوم نیست بیاد. چند وقتِ درگیر کارش در مورد عکاسی  

برم دیگه الان که مها خوابش اینوری شده راحت میتونم بیدار بمونم شبا. 

  • مائده