روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

578 : دخترک

دخترک از ته دل میخندید
به هنگامی که 
میان قفسش،
آسمان را میدید.

یاد پرواز و رهایی،
چشمهایش را بست 
و قفس را به فراموشی برد.
غرق شد در خنده‌ی نور
و میان ابرها اوج گرفت.

ناگهان ، بانگ زد زندانبان
به چه میخندی ای زنک بی مقدار
که اگر دیوانِ نامحرم
بشنوند خنده ی پلید زنی 
به گناه می افتند
و خداوندگارش تو را
تبعید میکند به دوزخ وحشتناک

 دخترک ناگه برق چشمهایش پرید
فکر پروردگار جهنمیان شوق رویای پروازش گرفت
زندانبان به  زور
تزریق کرد داروی شبانه را
رویای قشنگ پرکشید،
نفرت به جانش می دوید.
غم وجودش را گرفت

اما قلب دخترک
در میان یاد ابرک مانده بود
تصویر آسمان بر جانش تپید
نفرت در وجودش دفن شد

بعد از این خنده بر لبها‌ دگر جایی نداشت
دخترک هرگز دگر آسمان را ندید
اما تصویر آن بر وجودش مانده بود

زندان بان رهایش کرده بود
چون کناری در وجودش خفته بود
دخترک دلخور نبود از او
تقصیری نداشت
میترسید
از جهنم ،از خدا، از دیوان پلید
میدانست ترس، روزی دگر از پا میاندازد
سر انجام ولی
کاری از دخترک قصه ی ما بر نمی آمد
دخترک هم روزی در غم خفته ی خیش 
با خیال نازک ابر آسمانها میمرد
دخترک دیگر هرگز
قصه ی شوم انان را باور نکرد
ولی تلخی چشید تلخی چشید تلخی چشید
و مُرد
مُرد
مُرد.


از شاعری تازه کار که فقط چرت مینویسد:/
حوصله نداریم حتی خودمان را دلمان یک کنج دنج میخواهد!
شاید موقت
شاعر اعلام میکنه ویرایش نشده میدونه ایراد داره -___-
  • مائده