روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

559 : دلاوری که زخمی شد اما ادامه داد:)

عرضم به حضورتان که من مثل یک دلاور تا ساعت ٤ خورده ای که دقیق تو خاطرم نمونده بیدار موندم اما بعدش نفهمیدم چجوری تحلیل رفتم که البته به لطف مها که خیلی خواهرانه جوری ببیدارم کرد بعد از دو ساعت و خورده ای با خواب مقابله کردم :) و با انگیزه هایی که داد دل از تخت و بالش دوست داشتنیم کندم. هنوز در حال بیهوش شدنم اما اندکی انرژی جمع کردم که بتونم تا ١٠_١١ بیدار بمونم و بعد بخوابم تو این فاصله میتونم کتابم رو بخونم. نصفش رو خوندم حیف که لپ تاپ ندارم متاسفانه خودم باید ببرم بدم درستش کنن اما به محض این که درست شد قطعا مینویسم دلم میخواد توی وبم باشه شاید اصلا یه بخش رو مثل کتابخونه درست کردم که کتابها با مطالبشون توش باشن و دسترسی راحت تر باشه. اما فعلا از لپ تاپ درست خبری نیست چون بابا روزا سرکار و از اونجایی که اونورو درست میکنیم کمدش رو کلا مشکل داشت و هی رفت آمد خونمون فعلا مامانم تنهاست من پیشش میمونم تنها نباشه نمیتونم تا آخر هفته برم. دانشگاهم که نرفتم. اما در مورد کتاب داشتم میگفتم تا آخر هفته حتی زودتر تمومش میکنم یعنی خودم مشتاقم و دوست دارم. بعدش چه کتابی بخونم؟ خیلی وقت کتاب در مورد عکاسی نخوندم الان داشتم میدیدم اینستا رو دو تا کتاب کلمات عکاسی و مفاهیم عکاسی رو نخوندم راستش درباره عکاسیم نخوندم که خیلی دلم میخواد دوست دارم اتاق روشنو هم دوباره بخونم اما شاید بعد از این مفاهیم عکاسی رو که دارم دست بگیرم تا بعد کلمات عکاسی رو بخرم فکر میکردم دارمش اما دیدم نه ندارم. باید همین اول که پول تو جیبی میگیرم سریع برم یه بخشی ازش رو کتاب بخرم اگه نخرم خب نمیشه و یهو جمع میشه کتابها جدا از اون میترسم خرج بشه پولم سر چیزای بیخود. کاش واسه این کتابایی که لیستشو دارم اولویت بندی داشتم و میدونستم کدومارو زود تر بخرم و بخونم. اینقدر تعدادشون زیاده که منم عقبم :(

باید برم هنوز از بی خواب بی حسی که بهم دست داده مونده خب دو ساعت از دیروز تا حالا رفع نمیکنه خستگی رو. میرم شام. 

  • مائده