روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

556 : صبح زوود خیلی زود

خب هنوز بیدارم. چه لذتی داره. هر چند که خوابم گرفته چون از دیروز نخوابیدم اما به هر قیمتی شده تا ساعت ۹-۱۰ شب خودمو سروپا نگه میدارم. دلم میخواد از فردا این موقع از خواب بیدار بشم و روزم شروع بشه و اینجوری شاید بتونم به چیزای دیگه ای هم که گاهی دوست دارم انجام بدم برسم مثلا آشپزی کردن  وقتی ظهر بیدار میشی برای ناهار که نمیتونی کاری کنی و برای شامم چون دیر پاشدی هیچ کاری نکردی زیاد کیف نمیده جدا از اون دلم میخواد از زمانی که طی میکنم لذت ببرم خیلی یکنواختی لذت بخش نیست.

دارم داستانهای کوتاه کافکارو میخونم تقریبا به نصف کتاب رسیدم نمیخوام تنبلی کنم.بعضیاشو کاملا متوجه میشم بعضی از داستانهارو نه.خیلیم فکر میکنم اما گنگ و خب کسی نیست خونده باشه یا علاقه داشته باشه و اطرافم باشه تا ازش بپرسم در نتیجه با تمام درگیری فکری که برام ایجاد شده تنها راهش اینه بعد از بررسی کردن همه جوانبش اگه باز متوجه نشدم رها کنم و علامت بزنم تا بار بعدی که میخونم به واسطه رشد ذهنی که برام امیدوارم اتفاق افتاده باشه متوجهش بشم.

چند ماه پیش نوشته بودم تصویری که از آینده ی خودم دارم این که خودمم و یه خونه ی خالی که کاملا مشخص کسی جز من درونش وجود نداره. کاملا به خاطرم که چجوری تصورش میکردم. الان خیلی وقت بود که اصلا به اون آینده ی بدون آدم فکر نکرده بودم. الان که فکر میکنم نمیدونم نمیدونم راستش جرئت نمیکنم که بهش فکر کنم. ترسناک یعنی میدونم که تغییراتی رخ داده اما اما. تمیدونم چجوری بگم فقط دیگه تصویر یه خونه ی خالی نمیاد توی ذهنم کسی نیستا نمیتونم به ایم فکر کنم آدمیو اونجا بزارم اما خالی نیست انگار کسی هست میشه فرض کرد موقتا انگار تنها شدم و خونه اون رنگای سردو بیروح رو نداره خونه با رنگای گرم میاد توی ذهنم من خونه ای رو واضح تجسم نمیکنم فقط فکر میکنم که دوست دارم چجوری باشه. اصلا نمیدونم نمیدوم ول کن نمیدونم چی شده چی شده اینجوری شده.ولی دلم میخواد همونجوری با رنگای گرم باشه قرمز زرد نه اونقدر بی روح و خالی مثل قبلا. از پیر شدن اینجوری نمیترسم. قبلا دلم میخواست شاید احمقانه بیاد اما به پیری نرسم اما حالا البته هنوز این موضعمو دارم که اصلا دلم نمیخواد آویزون باشم. میفهمی نمیدونم اصلا درست یا نه ولی دلم میخواد شخصیت خودمو داشته باشم نه صرفا انگار نمیدونم چجوری بگم. شاید باید بهش فکر کنم اما الان نه. میترسم برگردم عقب و پاک کنم واسه همین زودتر پستش میکنم که پشیمون نشم مهم نیست چقدر مسخره بیاد باید بگم نه؟ 

امشب به عنوان شب دوم هم اتاق شدن با مها کاملا تغییر داشتیم چراغ مطالعه روشن کردم اما نورش کم بود الان اومدم بیرون تو آشپزخونه کتاب بخونم همه خوابن خیلی کیف داره اینجوری :) اما تا ساعت سه خیلی خوب کنار هم دووم آووردیم :دی اون بیچاره هم تقصیری نداره منم خب شاید ایرادای خودمو دارم یعنی فقط با هم متفاوتیم همین :)