روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

552 : دنیا قطعا هنوز خوشگلیاشو داره :/

اگه بهت بگم در چه وضعیتیم الان کلی مسخرم میکنی. یه لباس بافت خیلی گرم پوشیدم که به درد مهمونی میخوره تنمو داره میخوره اما مجبور بودم تو کمد اولین چیزی که آویزون داشتمو برداشتم جلوی کشوهام میزه که وسایل مها روش میخواستم برش درم صدا در میومد. یه روسری مشکی مامانم برداشتم کشیدم سرم پیچیدم دور گردنم بعد دامن پامه:/ :دی  شلوار توی کشو دارم که نمیتونم بردارم. امکانات محدوده منم سردمه دارم یخ میزنم. درو باز کردم مها گرمش بود غر میزد هیم میگفت چراغ روشن منم به پاس فداکاریش برای روشن بودن چراغ در بالکن رو باز کردم در نتیجه چون به پیشنهاد خودم گفتم روی تخت بخوابه که این لامپا رو چشش نباشن منم راحت کتاب بخونم رو زمین خوابیدم در خلاف جهت تخت به صورت چهار زانو :/ :دی به خاطر این که باید در باز بشه که باد بیاد الان به صورت کاملا فشرده و جمع شده خودمو در یک متر جا جا دادم این لباسم رو نرومه داره تنمو میخوره :/ حالا خدارو شکر فعلا در سکوت خوابیده میترسم کتاب بردارم :دی انگار بغل یه بمب اتم گذاشتنم گفتن صدات در بیاد منفجر میشه :دی شک دارم بتونم ادامه بدم شک دارم دووم بیارم. از این وضعیت اصلا خوشم نمیاد اما خب همینی که هست چیکار میتونم انجام بدم. تاریخ انگار تکرار میشه. تازه تقریبا به صلح رسیدیم با هم.حالا هرشب تا صبح بیداره ها الان داره بغل گوش من خروپف میکنه :دی شانسو میبینی. خدا این شادیارو از ما نگیر: دی به نظرت چجوری میشه تمرکز کرد در این وضعیت؟ امیدی هست؟

  • مائده