روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

551 : خط مرزی

بین دوتا جبهه گیر افتاده بود. دقیقا وسط وسط. تمام عمرش سعی میکرد تعادل رو حفظ کنه. میدونست اگه نباشه همه چی شاید از هم بپاشه بُکش بُکش دیگه هیچی نمیموند شاید. جنگ بود بین طرفین اما هنوز جنگ نشده بود. گاهی درگیری های از راه دور با شاید کُری خونی که مجبور میشد بشنوه سعی میکرد واکنش نشون نده یا تلاش میکرد هر سمتی که میخوندنو آروم کنه. خط مرزی نمیخواست اونجا باشه. مجبور بود. طرف هرکیو میگرفت اون طرف دیگه از دستش در میرفت باید همیشه وسط میموند تا تعادل و صلح حتی ظاهری حتی اگه با ضربه خوردن خودش بود حفظ میشد. یه میدون جنگ بود اما همه تیرا به اون میخورد.همه چی سر اون میشکست.  گیر کرده بود گیر کرده بود. نمیتونست نمیتونست از این وضعیت خارج شه. انگار از اول اینجوری بود هر طرف خوبیای خودشو داشت و ایراداشو. هیچ کدوم اون یکیو قبول نمیکرد. هرکدوم در پی اصلاح جبهه ی روبرو بود و در آخر اون خط مرزی بدبخت بود که تیکه پاره میشد. هر جبهه سعی میکرد سمت خودش اونو بکش. اون خسته شده بود خسته از این وضعیت. ففط دوست داشت میتونست کنار بکشه تا اون دو طرف هرکاری میخوان بکنن. خط مرزی هیچ دلبستگی به جغرافیایی که روش بود نداشت. هر دو جبهه رو دوست داشت اما اما دوست داشتن کافی نبود خسته بود خسته بود خسته.هیچ دلبستگی به جغرافیا نداشت به اون مکان کذایی.فقط اما گاهی یه جای دنج داشت رو همون جغرافیا پناه میبرد بهش که اینروزا سر اونم جنگ شده. بود. خط مرزی رها کرد همون جای دنج رو هم. رها کرد تا ببینه نتیجه چی میشه. خط مرزی خط مرزی...
  • مائده