روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

549 : یکشنبه...

وای باورم نمیشه که تا ساعت دو- دو نیم خواب بودم. کلداکسا فکر کنم دیر اثر کردن :/ 
و نرفتم دانشگاه و بعدشم دیگه دیر بود جدا از اون یادم نبود یادم نبود که یکشنبست. فردا هم که دوشنبه. خب اگه نتونم برم سر کلاس دلمم نمیخواد این دوروزو برم دانشگاه:( یعنی خب میدونی‌دیگه همه چی تموم شده و انگار هیچ جایی توی اون دانشگاه برای من نیست  بیخیال. بهتره به وضع موجود که دارم توجه کنم.  
باید اتاقمو جمع کنم  یه خورده بهم ریختست حموم برم و بعد ببینم خب باید چیکار کنم. باید عکاسی کنم.  لپ تاپم همین روزا ببرم درستش کنن با گوشی واقعا سخته نوشتن و دوست ندارم. احتمالا این یک هفته اخرین روزهایی هست که تو این جای دنج دنیا که برای خودم بود هستم. روز های آخر. و باز فقط دلتنگی اصلا سهم من از همه چی‌ دلتنگی فقط و خاطراتش. با این حال شاید وضعیت جدید بد هم نشه اون اتاق رو باید درست کنیم و خب اگه شده به اندازه تختم که اینم قراره عوض‌بشه درست میکنم برا خودم. بهتره سعی کنم روزاییم اصلا تو خونه نگذرونم. شاید اینجوری از زمان استفاده بهتری کنم. نمیدونم کجا میشه رفت شاید عکاسی و ادامه دادن پروژه ها یا پیاده روی شبانه و باز عکاسی نمیدونم هرچی هست نباید همش بچسبم تو خونه.  الان از بعد پایان نامه اصلا بیرون نرفتم به معنی بیرون. یعنی خونه خالم که ده مین راهه که اونم خیلی شیرین نبود مسلما. سعی میکنم از کارام بنویسم تا بمونه و بدونم که چجوری طی میکنم شاید بعد ها که به عقب بر میگردم دلم بخواد بخونمشون. نمیدونم. 
میبینی آبان ماهه و منی که اینقدر دل دل میکردم پاییز برسه انگار خودمو زندانی کرده باشم از اول مهر فاجعست اصلا بیرون نرفتم:/ 
  • مائده