روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

548 : میتوانی مرا مجسم کنی؟

میتوانی مرا مجسم کنی؟ مجسم کنی که چگونه قلبم دوباره به تپش می افتد آن هم با سرعتی باور نکردنی؟ میدانم که همه چیز تقصیر خودم بود. اما این زبان لعنتی گاهی خیلی سخت میشود و به اشتباه می‌افتم. شدم آش نخورده و دهان سوخته. نمیدانی مرگ را تجربه کردم نمیدانی نمیدانی که چه کابوس وحشتناکی بود. حالا بیش پیش میترسم... چه تجربه ی وحشتناکی بود. مرا میبخشی؟ میتوانی مرا مجسم کنی ؟ با قیافه ای شلخته موهایی بافته شده اما پریشان چشمانی بی روح. حالا اما برق چشمانم دوباره بازگشته است موهای آشفته ام در انتظار دستیست تا هرچه سریع تر سامانشان دهد. میدانم که خود مقصرم. میتوانی مرا مجسم کنی؟ که همین گونه شلخته با پیراهنی سبز رنگ... چه قیافه ی دلبرانه ی وحشتناکی همان مجسم نکنی بهتر است با این حال با عجله دلم میخواهد روبرویت بنشینم و پشت سر هم بی وقفه نامت را به زبان بیاورم. آن قدر صدایت کنم تا سرسام بگیری و نگاهم کنی. به خنده می افتی. من پیش چشمانت آشفته ترین دختری هستم که با چهره ی مظلوم شده‌ی گربه ی چکمه پوش نگاهت میکند و با صداقت کامل عذرخواهی به زبانش جاری میشود. میتوانی مرا مجسم کنی؟ اگر بتوانی حتما مرا میبخشی! نمیدانی که چه روز وحشتناکی را گذراندم. نمیدانی.دلم میخواهد از تاریخ ، این روز کذایی را پاک کنم. حالا با تمام اینها مرا میبخشی؟ میخواهم از زبان خودت بشنوم. به اندازه تمام دلتنگیهای آدمی از ابتدای جهان دلتنگت هستم.

  • مائده