روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

54 : موهبتی از خویشتن خویش


به هر کسی خود را پیشکش می‌کنم همچون پاداشش

خود را به شما می‌بخشم پیش از آنکه سزاوارش باشید

چیزی در من است ،

درون من، در قلبم

چیزی بی نهایت سخت:

بسان قله‌ی بلندی از کوهساران

چون شبکیه‌ی یک چشمِ مرده

و بدون پژواک

با اینهمه می‌بیند و می‌شنود

بودنی که زندگی خاص خود را دارد و با این حال

سرتاسر زندگانی‌ام را می‌زید و می‌شنود بی آنکه چیزی از خود نشان دهد،

از همه‌ی حرافی‌های درون من.

کسی که از هیچ ساخته شده، اگر چنین چیزی ممکن باشد،

بی هیچ احساسی به رنج‌های جسمانی‌ام،

نمی‌گرید آنگاه که گریه سر می‌دهم،

نمی‌خندد آنگاه که قهقهه می‌زنم،

سرخ نمی‌شود آنگاه که حماقتی می‌کنم

و زاری نمی‌کند آنگاه که قلبم زخم خورده است.

می‌ایستد بی‌حرکت و بی هیچ اندرز

اما گویی نطقی جاودانه است:

«من آنجایم، بی تفاوت به همگان»

شاید که در خلائی همچنان تهی است

اما آن‌قدر بزرگ است که تمام خوب و بد را

دربر نمی‌گیرد

کینه‌ای که آنجاست می‌کُشد در خفقان

و عشق سترگ هرگز آن‌جا راه نمی‌یابد.

بگیرید، همه‌ی من را : احساس این شعرها را

نه آنچه می‌خوانید، بلکه آنچه در من رخنه کرده است،

برخلاف میلم.

بگیرید ،بگیرید، شما هیچ ندارید

و هرجا که بروم در سر تا سر جهان

هر روز ملاقات می‌کنم

بیرون از خودم همچون بودنِ در خویش

خلائی پر نشدنی را.

خلائی که دست نیافتنی ست.


 والری لاربو
 ترجمه : میهن عینی تاری





والری لاربو (Valery Larbaud )  نویسنده، شاعر، رمان‌نویس، مقاله‌نویس و مترجم فرانسوی در قرن نوزدهم میلادی است.




سفر نامه هدی رستمیو که میبینم.دلم میخواد برم ایسلند زندگی کنم.آدم اینقدر بیجنبه آخه -__- ولی خیلی خوبن واقعا دلم یه همچین خونه هایی میخواد تو نا کجا.حتی تو همین ایران برم تو روستا زندگی کنم :))))))))

ایسلند-هدی رستمی

ایسلند-هدی رستمی

ایسلند-هدی رستمی
  • مائده