روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

536 : آئورا

خب خب امروز رکورد زدم. یه خورده اولش طول کشید تا چرخم بچرخه و راه بیفتم. شش ساعت شد میدونم نسبت به کل روز خیلی نیست این پست تموم شه میرم ادامه میدم فعلا که خوابم نمیاد. راستش فکرم درگیر نمیتونم روی نوشتمنم اینجا تمرکز کنم. امروز مقاله ی آئورا (حرفه عکاس 16_فرشید آذرنگ)رو گفتم بخونم(برای تهیه این مقاله ها میتونین از سایت حرفه هنرمند استفاده کنین) بعد از جمهور انگار یه کوه از رو دوشم ورداشته باشن اصلا تو فاز شروع کتاب نبودم گفتم بینش یه  مقاله دست بگیرم. واقعا نیاز داشتم بهش اصلا یه تکونی بهم داد دلم تنگ شده بود. انگار بنیامین کاملا مخالف حرف افلاطون هست که توی کتاب دهم جمهور زده. و این که وقتی جمهورو میخوندم همش این حرف استاد توی ذهنم بود که میگفت افلاطون از یه چیزی مثل عکاسی میترسید و میگفتم پیش خودم چرا دلیلش چی بود یادم نمیومد جوابشو اما احساس میکنم که برام روشن داره میشه دلیلش. دلم میخواد اثر هنری در دوران باز تولید شدن تکنیکی روو دوباره بخونم با مرور مطالب کلاس یعنی فردا اگه بشه + مقاله تاریخچه مختصر عکاسی البته اینو ندارم و هرچی میگردم پیداش نمیکنم :( فقط کنجکاوم و دلم میخواد داشته باشم و بخونمش. اگر مغزم کشش داشته باشه فردا میخونم اگر نه کتاب داستانهای کوتاه کافکارو دست میگیرم. دلم براش ضعف میره :) اما  باید ببینم فردا دلم چیو میخواد. هی مطالب تلمبار شده هست که باید بنویسم از جمهور عکسهام از این مقاله و و و. بگذریم امشب از اینا.

جایگاه بعضی آدمها هرچقدر هم که تو سر و کله هم بزنین هرگز عوض نمیشه چه بسا که نزدیک تر هم بشین. نزدیک نه به معنی جسمی. دلم میخواست میدونستم جایگاه من کجاست برای بعضی ها . یعنی خب شایدم بدونم اما جرئت نمیکنم بگم راجع بهش مطمئنم. خب بعضی وقتا دوست داری بشنوی تا مطمئن بشی. نمیتونم نمیخوام نمیخوام به این فکر کنم با آگاهی، که کسایی که دوسشون دارم رو دیر یا زود از دست میدم. از دست دادن به معنی نیستی نه غیبت یعنی نمیدونم اگه اتفاقی بیفته و نباشن دیگه نباشن نیستن اما انگار تا ابد تو وجود تو صرفا اگه هیچکس دیگه براش اون آدم مهم نباشه هست اون نیست هیچ ارتباطی هیچ امیدی هیچی هیچی مثل یه کابوس میمونه . فقط ازش تصویر داری خاطر شاید حتی حس نمیدونم نمیدونم فکر کردن به تمام وجود آدمی که دیگه نیست وحشتناک.نمیخوام نمیتونم به مرگ این آدمای محدود زندگیم با آگاهی خودم فکر کنم هرچند بعضی وقتها این فکرا ناخودآگاه رو سرت میفته مثل پتک و چقدر درد داره حتی فکر کردن بهش اه نباید یادم میاوردی لعنتی اما بزار بگم به چه نتیجه ای رسیدم.این اتفاق این اتفاق حتمی دیر یا زود برای همه. من دلم میخواد تا اون زمان کنارشون باشم دیگه مهم نیست. یعنی هیچ قدرتی ندارم هیچی تنها چیزی که میتونم بهش چنگ بزنم همین.بدبختی اینجاست که آدم فکر میکنه میمیره بعدشون اما مجبور بار یه زندگی مزخرفو به دوش بکش.کاش میشد مرد کاش . بدبختی اینجاست اون نیست اما برای تو همیشه میمونه. کسی نمیفهمه نمیفهمه این یعنی چی...

نمیتونم نمیتونم دیگه فکر کنم. باید برم احمقانیت میدونم شاید بچگانه اما دست خودم نیست دست خودم نیست این اشکا دوباره سر ریز کرد مائده لعنتی فکر نکن فکر نکن فکر نکن اگه اگه نمیتونم نمیتونم به چیزی فکر کنم. فکر نکنم دیگه امشب کاری کنم باید برم. باید برم. یه عالمه یه عالمه غصه دارم تو که نمیدونی نمیدونی حتی حتی نمیتونی فکرشو کنی. نمیدونم انگار دیگه هیچی نمیدونم. 


باقیو نشد نشد بخونم اگه اوکی شدم میخونم ببینم نمییتونم فکر کنم که جریانشون چیه.