روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

467 : به یاد یکشنبه ها...

امروز یکشنبه است. یادم نبود یادم نبود. یکی از بچه های فکر کنم ترم پنج که با استاد کلاس داره تو گروه دانشگاه زد فردا کلاس تشکیل نمیشه. یادم اومد .اخ اگه میدونستین چقدر دلم میخواد ، چقدر دلم میخواد ، چقدر دلم میخواد. آرزو میکردم کاش میفتادم نقدارو. کاش اصلا خوب کار نمیکردم کارگاهو. کاش میشد بازم رفت سر کلاس 51 اون صندلی کنار در که مخصوص خودم بود. خیلی دلم تنگ شده. خیلی خیلی خیلی زیاد. این سه ماه انگار باورم نشده بود. انگار واقعا حکم تابستونو داشت برام که از اول مهر همه چی شروع میشه. جرئت فکر کردن بهشو نداشتم. حالا الان روم داره آوار میشه این که جدی جدی یسری چیزا تکرار نداره دارم سعی میکنم جلو خودمو بگیرم اشکم نیاد مثل این بچه های لوس و ننر شدم ولی نمیشه. نمیشه.نمیتونم کنترلش کنم. به اون بچه ها غبطه میخورم خوشبحالشون کاش ذره ذره رو بفهمن و قدر بدونن. ذره ذره لحظه هارو زندگی کنن. اگه میشد بهشون میگفتم که بهترین روزهاتونو دارین میگذرونین بعد این  کلاسا مثل بچه ای میمونین که تازه راه رفتنو یاد گرفته باید رو پای خودتون وایسین ممکنه کلی بخورین زمین یا به درو دیوار بخورین اما به خاطر خودتون بدون کمک باید باشین تا بتونین از پس خودتون بر بیاین.انگار بعد از پایان نامه دیگه به عنوان یه غریبه توی اون دانشگاه میرم شایدم دیگه فرصت و بهونه ای پیش نیاد. به هر حال که این اتفاق میفتاد. باید امروز غصه هامو بخورم اشکامو بریزم اما برناممو انجام بدم باید جبران کنم همه اون لحظه هارو همه چیزایی که یاد گرفتمو باید حالا مراقبت کنم تا همیشه تا همیشه باید ادامه بدمو جا نزنم. ازاینجا به بعد تازه همه چی شروع شده.این تنها کاریه که منو به روزایی که گذروندم وصل میکنه نباید قطع بشه این ریسمان نباید.
  • مائده

نظرات  (۲)

این تنها کاریه که منو به روزایی که گذروندم وصل میکنه :) حس قشنگی بود
پاسخ:
:)
کار خیلی بهتر از درس خوندن و کلاس رفتنه
انشالا بری دنبال کار و یه کار خوب هم پیدا کنی، هر چند که الان نایاب شده
وای اگه دوست داری ادامه بدی، شروع کن به خوندن، اردیبهشت ازمون ارشد رو بده 
به هر روی موفق باشی در ادامه
پاسخ:
نمیرونم تا چه پیش اید اگه بخوام کار کنم که احتمالا مجبورم هستم دنبال کاری میرم جدای از رشته ام. کتاب خوندنو دوست دارم فهمیدن رو اما با ارشد خوندن فکر نمیکنم به جایی برسم فقط یه مدرک هست. تو اون دو سال خیلی میتونم تو اون زمینه هایی که دوست دارم فعالیت کنم. ممنونم