روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

464 : این قسمت عاشق و معشوقی تخیلی :/

داشتم فکر میکردم که معشوق اگر میدانست ما تا چه میزان از مردها گریزانیم ها به خودش شک میکرد :دی جدا از نمکی که نصف شبی میریزیم کیلو کیلو خدایی کی گفته باید حتما وصال باشه؟ ها من عاشقیم که وصالو میخوام ولی وصال نمیخوام -___- از قدیم گفتن دوریو دوستی. حتما یه چیزی میدونستن دیگه چه کاریه سنت هارو بشکنیم. اصلا مزه عشقو عاشقی به اینه عاشق طرف باشی ،ندونه ، له له بزنی براش. تازه این چاشنیم قاطیش کنین که نزدیک که میشی بهش ، ازش فرار کنی و گریزون بشی بلافاصله :دی به عجایب هفتگانه یه مورد دیگه اضافه شد. شاید هم مرضیست جدید الاحداث شده که به کرمی ماند. بدبخت بیمار فلک زده که عاشق شده و اون معشوق که تو عاشق هم شانس نیاورده.البته لازم به ذکره که عاشق فقط از اونور بوم نی که افتاده وی بیماری دیگری نیز دارد اونم اینه که کلا در عین این که گریزونه از دوستان مذکر اما با آنها راحت تر است و زبان ایشانهارا بهتر حالیش میشودو حوصله ادا اطوارهای دخترارو نداره :دی خودمان هم نفهمیدیم چه شد قضیه. کلا وی آدم نمیباشد باید بمیرد : دی تجویز این است.

اما معشوق داستان با تمام اینها باید به خودش افتخار کند که دل عاشق را برده است حیف که روح وی از کل ماجرا خبر ندارد که یک ادم مجنون واقعی مجنونش شده . والسلام داستان تمام.

وی از مرد ها بیزارست اما او مرد دیگریست :دی ها ها ها شاعرم هستم گفتم حیف میشه رو نکنم :)

چه داستانی شد خداوکیلی :دی

میدونم من کشف نشدم:/

از عوارض رسیدن ماه مهرو پاییزه

چرت نویس های نصف شبی 

خیلی چرت نویس

از جمله داستانهای تخیلی مائده

باشد تا رستگار شویم


آمارمان آماری نشان نمیدهد و هیچکس اینجا حضور ندارد ما نیز سرخوش هی ادیتو میزنیم.


  • مائده

نظرات  (۵)

خب بابا چه کاریه، ادم باید بگه اگه از کسی خوشش میاد. اینجوری دو طرف لذت میبرن. اگه نگه دقیقا حرف شما میشه که نوشتید طرف از عاشق هم شانس نیاورده میشه.
یه سوال بی ربط، کجا درس میخونید شما؟
پاسخ:
اخه نمیشه به نظرم این شعار میشه وقتی تو موقعیتش قرار میگیری نمیتونی. بره ادم به طرف بگه ازش خوشش میاد!؟بعد اون چی میگه بیچاره چه حس بدی بهش دست بده اونوقت. این هنوز تو فرهنگ ما جا نیفتاده که یه دختر ابراز علاقه کنه. جدا از اون ادم حد خودشو میدونه سبک و سنگین میکنه نتیجه رو هم خودش میتونه تشخیص بده شاید واسه همین حرفی نمیزنه . نمیخواد همین موقعیتی رو هم که داره از دست بده. بعدم من کلا فراریم چی برم بگم وقتی خودم مشکل دارم. قطعا خیلیای دیگه هستن که ممکن عاشقش باشن ! واینساده که من عاشقش بشم بدون خیلی ادمای بهترو کامل ترو فوق العاده تر دورشن نیازی به من نداره. شاید اگه مطمئن بودم که لیاقتش رو دارم شاید اگه مشکلی نداشتم و ادم مناسبی بودم خیلی کارا میکردم. اما الان همین که هست خوبه. فقط باشه و خوب. 
من درسم تموم شده جایی درس نمیخونم. 
😂
همون طور که خودتون گفتید آب و هوای عاشقانه پاییزه دیگه :)
وصال باسه وصال نباشه!؟!!
پاسخ:
اره دیگه دلمون خون بود پائیزم اومد بدترش کرد. :)
اره من دلم میخواد اما نشه نمیدونمم خودم چجوری میشه هم میخوام هم نمیتونم نمیتونم. :/
آره این چیزی هم که شما میگید عاشقانه ای متفاوت است :)
پاسخ:
:)
در این مورد اصلا توصیه نمیکنم خانم
خانم به اقا پیشنهاد بده، اصلا خوب نیست
بنده در جوانی همچین تجربه ای داشتم و اصلا برخورد خوبی نکردم با اون طرف بیچارع
ولی الان میدونم اگه پذیرفته بودمش خیلی بهم ارامش میداد
همیشه همه چیز از دور خوبه، خودتو با ادمای دیگه مشغول کن
تجربه های جدید قطعا بهتر و لذت بخش تر هستند
از نظر من نباید در احساس به کسی درجا زد
باید جلو رفت و تجربه کرد، نه ماند و تکرار و خیال پردازی کرد
پاسخ:
خب منم همین بود نظرم در مورد گفتن دیگه شما اول گفتین باید از کسی خوشمون میاد بگیم. به هر حال که الان هم فکریم. بله درسته این قضیه متاسفانه اینجا جا نیفتاده من مشکلی نمیبینم در موردش اگه شرایطش مهیا بود. 
درسته همه چیز از دور خوبه و درواقع هیچ چیز از نزدیک آسون نیست و هر ارتباط یا کار یا مسئله ای مشکلات و سختیهای خودشو داره نمیشه هم از همشون فرار کرد. 
راستش با این جمله موافق نیستم که خودمو بتونم با ادمای دیگه مشغول کنم. اگه این قدر راحت بود چیزی به اسم تعهد وجود نداشت و ادما به محض مشغول شدن با دیگران اون یکیو فراموش میکردن. جدا از اون من کلا آدمای زیادی توی زندگیم نیستن که دوسشون داشته باشم یا ادمی باشم که دورم شلوغ باشه در مورد ادمها تنوع زیادی توی زندگیم نمیدم شاید به خاطر خیلی مسائل. شاید تجربه های جدید لذت بخش باشه نمیدونم اما من کلا میگم میونه خوبی با مردا ندارم یعنی اینجوری که بخوام وارد ارتباط اینچنینی بشم توضیحش خیلی سخت و حالا بنا بر دلایلی این یه موردم قطعا دست خودم نبوده و خیلیم کلنجار رفتم و فرار کردم ازش تا تسلیمش شدم. الانم بین دوتا حس متضاد گیر افتادم که هم دست خودم نیست علاقم به اون فرد و هم اصراری بهش ندارم اما چه اشکالی داره که این احساسو داشته باشم. به اون فرد که کاری ندارم. این چیزی هست که با تمام شاید رنجی که برام ممکن داشته باشه بودن و تجربه اش رو دوست دارم. به هر حال شاید این حرفتون درست باشه که وقتی میدونیم اتفاقی قرار نیست بیفته نباید درجا زد توی احساس اما من ادم تنوع طلبی نیستم و کلا فکرم نمیکنم و دوستم ندارم کسی دیکه ای وارد زندگیم بشه. درسته باید جلو رفت زمان به مرور همه چیزو مشخص میکنه. در این مورد مطلقا تجربه ای ندارم شاید واسه همینه نمیتونم ازش خلاص شم این قضیه برام پیچیدست. من هیچ تصوری نمیتونم و نمیخوام داشته باشم. حسی که دارم صرفا به خود اون ادم و خصوصیات اخلاقی خوب و حتی بدش نمیدونم چیزی که میگم براتون باور کردنی هست یا نه اما من هیچوقت نتونستم بیشتر از اون چیزی که هست تصور کنم تنها بیان چیزی که درونم هست بوسیله نوشتن و شعرهاست. با این که تخیلم خیلی قوی هست تو باقی مسائل تو این مسئله به خاطر مسائلی که برام پیش اومده کاملا فلجم. خیلی طولانی شد فقط هرچی به ذهنم رسیدو نوشتم. ممنون از نظرتون. 
منظورم تنوع طلبی نبود
نظرم در همه موارد و مسایل اینکه باید جوری بود که همیشه رو به جلو بود، رو به پیشرفت
وقتی چیزی ساکن هست، با اتصال به اون چیز، اون بخش انسان که درگیر هست ساکن میشه و این میشه فاسد شدن. هیج چیز ساکنی خوب نیست، حتی اب که زندگی بخش هست وقتی ساکن میشه، فساد پیدا میکنه.
خب منظورم رو گفتم، توضیحش به زمان نیاز داره، امیدوارم تا حدودی روشن کرده باشم.
پاسخ:
فکر کنم متوجه شدم.