روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

462 : و باز فروغ...


فروغ فرخزاد


یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی

در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد

و باز می‌شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم

سرشار می‌کند.

و می‌شود از آنجا

خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست.


من از دیار عروسک‌ها می‌آیم

از زیر سایه‌های درختان کاغذی

در باغ یک کتاب مصور

از فصل‌های خشک تجربه‌های عقیم دوستی و عشق

در کوچه‌های خاکی معصومیت

از سال‌های رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میزهای مدرسهٔ مسلول

از لحظه‌ای که بچه‌ها توانستند

بر روی تخته حرف «سنگ» را بنویسند

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.


من از میان ریشه‌های گیاهان گوشتخوار می‌آیم

و مغز من هنوز

لبریز از صدای وحشت پروانه‌ایست که او را

در دفتری به سنجاقی

مصلوب کرده بودند.


وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ‌های مرا تکه تکه می‌کردند.

وقتی که چشم‌های کودکانه‌ی عشق مرا

با دستمال تیره‌ی قانون می‌بستند

و از شقیقه‌های مضطرب آرزوی من

فواره‌های خون به بیرون می‌پاشید

وقتی که زندگی من دیگر

چیزی نبود، هیچ‌چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم، که باید. باید. باید.

دیوانه‌وار دوست‌بدارم.


یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه‌ی آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو

آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ‌های جوانش

معنی کند

از آینه بپرس

نام نجات دهنده‌ات را

آیا زمین که زیر پای تو می‌لرزد

تنهاتر از تو نیست؟

پیغمبران، رسالت ویرانی را

با خود به قرن ما می‌آوردند؟

این انفجارهای پیاپی،

و ابرهای مسموم،

آیا طنین آیه‌های مقدس هستند؟

ای دوست، ای برادر، ای همخون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گل‌ها را بنویس.


همیشه خواب‌ها

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می‌شوند و می‌میرند

من شبدر چهارپری را می‌بویم

که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی

من بود؟

آیا دوباره من از پله‌های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب، که در پشت بام خانه قدم می‌زند سلام

بگویم؟


حس می‌کنم که وقت گذشته‌ست

حس می‌کنم که «لحظه» سهم من از برگ‌های تاریخ است

حس می‌کنم که میز فاصله‌ی کاذبی‌ست در میان گیسوان

من و دست‌های این غریبه‌ی غمگین


حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می‌بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می‌خواهد؟


حرفی به من بزن

من در پناه پنجره‌ام

با آفتاب رابطه دارم.


فروغ فرخزاد

شعر پنجره

از دفتر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد


  • مائده

فروغ فرخزاد

نظرات  (۳)

اعتراف میکنم هنری نیستم، هنر و سینما رو خیلی دوست دارم و خیلی پشیمونم که تو خط خشک اعداد افتادم و چاره ای هم ندارم که تا اخرش برم.
یه نقدی در مورد فروغ میخوندم، کاملا انتقادی بود ولی با این شعری که شما نوشتی نظرم کاملا عوض شد. البته شاید بخاطر این باشه که الان بزرگ تر از قبل هستم و دیدگاهم تغییر کرده.
زیبا بود
پاسخ:
خب میشه در کنار اون خط خشک اعداد هنر هم باشه. 
من بد نخونده بودم ازش تا حالا اما شاملو در موردش میگه : خیلی از شاعرای بزرگ جهان که به اصطلاح نام بزرگ‌ترین را یدک می‌کشند، خیلی مونده تا به فروغ برسند.
شاملو سطح شعر فروغ را خیلی بالا می‌دانست، در حد بهترین شاعران معاصر دنیا. می‌گفت شعر فروغ معجزه است، غیرقابل تقلید است و البته زنانه. حیف این آدم که زود از دست رفت! خیلی از این بابت افسوس می‌خورد. می‌گفت مرگ نابهنگام فروغ شعر فارسی را برای همیشه از فرصتی عظیم محروم کرد. در شب پایانی شب‌های شعر خوشه شاملو چند شعر برای فروغ خواند. همیشه برای فروغ احترام قائل بود. کدام تعارف؟ شاملو در این موارد خیلی جدی و صریح بود. این بخشی از کتاب بام بلندی از همچراغی نشر هرمس :)

الان دیگه وقت ندارم
خیلی شلوغم، تو اعداد غرق شدم، باید به سرانجام برسونمش
عاشق سینما و موسیقی هستم
وقتی فیلم زیبایی میبینم، ظرافت ها رو درونش تشخیص میدم، اقتباس های ریزش رو از فیلم ها گذشته درک میکنم، افسوس  میخورم که چرا کارگردانی نخوندم
وقتی یه موسیقی خیلی عالی و پر از تعلیق رو گوش میدم، یه موسیقی اروم و پر از معنی، غمگین میشم که چرا موسیقی کار نکردم از نوجوانی
به غیر از اینا عاشق پرواز هستم
پاسخ:
منظورم این نبود تخصصی ادامش بدین همین که مثل الان در جریانش هستین و تا حدودی وقت میزارین. 
درک میکنم حستونو منم دلم میخواست موسیقی رو بلد بودم حتی الانم تو این سن نمیتونم واسه دل خوش کنک خودم یاد بگیرمش .
پرواز؟یعنی خلبانی؟ پرواز ، باید جالب باشه هیچوقت بهش فکر نکرده بودم. 
دقیقا منظورم خلبانی یا در واقع پریدن با هر چیز پرنده هست.
در همسایگی ما به گمانم نوزادی تازه متولد شده و احتمالا از اون نوزادها هست که چهل روز ابتدای تولد شبها گریه میکنه
این موضوع در کنار نگرانی های زندگی منو بی خواب کرده، دقیقا حس ال پاچینو تو فیلم بی خواب "insomnia" رو درک میکنم، فردا هم کلی کار دارم و باید زود بیدار بشم
پاسخ:
:)))))