روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

461 : انتخاب

دیشب تا خوابم ببره طول کشید ساعت 10-11 بود بیدار شدم دیگه تا صبحونه خوردمو حاضر شدم زدم بیرون. زیاد طول نکشید گوشیم اوکی شد. بعدم تا اومدم خونه و استراحت کردم یه ذره جمهورو خوندمو سرگرم آپدیت جدید گوشیو کشف کردنش شدمو اهنگ گوش کردم و البته مهم تر از همه فکر کردم تا به این ساعت رسیدم.

نمیدونم نمیدونم درست متوجه شدم یا نه. اما مینویسم شاید اینا خزعبلات ذهن من باشه اما باید بگم. فکر کردم . دوباره خیلی جدی ، به تو ، به زندگی ، به مرگ ، به بودن و نبودن ، به سنجیدن مسائل اطرافم ، به آینده ، به خودم ،به اطرافیان ، به خدا و دین ، به نقصهام ، به غمها ، به گذشته و... نتیجه باز این شد که تکلیفم مدتهاست با خودم مشخص شده. تقریبا البته . احتمالا زمان همه چیز رو ثابت میکنه که حسها و خواستنهای من تا چه اندازه درستن و تا کجا.این که چقدر پاشون میمونم. تا آخر عمرم یا ... میدونی شاید در نظر خیلیا احمقانه بیاد که من دنبال این نیستم شاد زندگی کنم این که کسی بگه شاد باشیم به نظرم مسخرست یا این که بخوام رله زندگی کنم یه خط صاف رو بگذرونم تا پیر بشم و بمیرم. یا انتخابهام منطقی باشن در حدی که به نفعم باشه که آسیبی نبینم. من نمیخوام از ترس ازدست دادن ، اشتباه کردن ، فرار کردن از غمها ، یه زندگی پوچ و مسخره رو تجربه کنم و هیچ چیزیو شروع نکنم چون ممکنه همه چی خوب پیش نره. من میخوام زندگی کنم زندگی کنم به معنای واقعی.دلم فرازو فرود میخواد.دلم میخواد با دلم پیش برم فکر کنم چی به معنای واقعی کلمه درسته تا انجامش بدم حتی اگه در ظاهر و در نگاه بقیه اون کار اشتباه باشه یا به ضررم باشه. میدونم پشیمون نمیشم ؛ من این راهو خیلی وقتا امتحان کردم. حتی اگه درد کشیده باشم اما همیشه لبخندی که زدم واقعی و از ته دل بوده نه تظاهر و دروغ. این حس رضایت رو دلم نمیخواد با هیچی عوض کنم. من اینو میخوام. نمیخوام توی خوشی غرق بشم همه چی به ظاهر خوب باشه اما ناراحت باشم به خاطر انتخابم که اونی که میخواستم رو انجام ندادم.اونی که درست بوده رو.نمیخوام توی زندان عقایدوعرف جامعه باشم. ترجیح میدم اگه قراره اونی که میخوام نشه گزینه ی دوم هم اتفاق نیفته حتی اگه بهترین و رویایی ترین و ایده آل ترین گزینه و انتخاب باشه. من تکلیفم مشخص.یه دوره از زندگیم از یسری چیزا فرار کردم چون فکر کردم ادم ایده ال کسی هست که درد نمیکشه ، نمیگه،  مشکلی نداره اگه اتفاقی براش بیفته و اون اتفاق وحشتناک باشه چون صلاح اینه که سکوت کنه ساکت میشه.چون فکر میکردم باید مثل همه بود. باید به نفع خودت کار کنی تا اسیب نبینی.این که باید ایده ال باشی اما از یه جایی به بعد دیدم این نیست این درست نیست. با اتفاقاتی که برام افتاد یسری چیزا برام بی ارزش شد. دیگه برام مهم نیست درنگاه دیگران چجوریم این که پولدارم یا نه قدرت دارم یا نه خوشبختم یا نه خوشگلم یا نه مشهورم یا نه پیش همه محبوبم یا نه و... هر چیززی حدی داره مثلا زیبا بودن بهترین اونی که هستی نه این که همه چیتو عوض کنی اخرم به هرچیزی نزدیک شده باشی جز زیبا ! خوشبختی اون چیزی نبود که میگفتن. خوشبختی گاهی در حد اعلای چیزی نبودنه. این که ناقص باشی. گاهی زشت باشی وقتایی که حالت خوب نیست در عوض زیبا بودنت واقعی میشه زشت بودنت هم.اصلا همون گاهی زشت بودنست که زیباییتو نشون میده . این که محبوب نباشی این که همه باهات خوب باشن معلومه چیزی سر جاش نیست. از این مثالها زیاده. اینا رو آدم وقتی میفهمه که چیزاییو از دست میده. چیزایی شاید خیلی بزرگتر از ظرفیتش رو. میفهمه انگار اصل قضیه خیلی  بزرگتر از اینهاست. میفهمه باید دنبال اون باشه. من نمیگم اشتباه نمیکنم. اما میدنم حتی وقتهایی که اشتباه کردم هم بزرگ شدم و یاد گرفتم فهمیدم.این مهم ترین چیزه تا این که به هر طریقی به بالا ترین چیزای مادی برسی اما وجودت پر از کثافت بشه تا این که به هیچ احدی رحم نداشته باشی پر باشی از طمع  که چقدر نفرت انگیزه. نفرت انگیزه این که فقط خودتو ببینی کور بشی از اطرافت از ادمها دیگه نتونی کمک کنی . به همه به چشم یه نردبون یا یه مخزن نگاه کنی تا تورو به هدفت برسونن. دنبال این باشی از همه بکنی. این یه جور کور شدنه ، هیچ کس رو دیگه نمیبینی. حتی نمیتونی نگاه کنی خوشی هاشون رو. میدونم که تلاش برای اینجوری نشدن سخت.یه جاهایی ممکن اشتباه هم کنی. گاهی حتی آسیب میبینی هر چقدر که تلاش کنی چون اینجور آدما احمق حسابت میکنن. باید تلاشتو کنی اما اجازه ندی که ازت استفاده کنن و بد نشی.


از خیلی وقت پیش درگیر یسری عقایدی بودم که داشتم. از خیلی وقت پیش نوشته بودم اینجا ، زمانش رو یادم نیست. تو این فاصله که چیزی ننوشتم درگیر بودم هنوز چون نمیدونستم هنوزم نمیدونم چی درسته چی نیست. اما چیزی که ذهنمو خیلی وقت مشغول کرده اینه که میگن خدا همه چیزو میدونه از ازل تا ابد رو . مو به موی رفتارای ما تا جایی که عمر کنیم . میدونه من فرردامو چجوری میگذرونم.چیکار میکنم. کی میمیرم . چه اتفاقاتی برام میفته. چون خداست و باید به همه چیز آگاه باشه. این خدایی که میگن چجوری هست که به آینده آگاهِ  میدونه چی قراره پیش بیاد ولی از من که بنده حقیر و ناتوانشم توقع داره مخالف چیزی که میدونه چیزی که عالِم هست بهش عمل کنم؟ چجوری میشه من کاریو نکنم که خدا بهش آگاه بوده از قبل. من تغییر بدم و خلاف علم اون عمل کنم.این خودش یجور گناه باید بشه! اینجوری که ادم فکر میکنه میبینه یا  اون خدایی که میگن خدا نیست که شاید درست نباشه یا یه چیزی این وسط اشتباهه، این گفته ها. افلاطون اگه درست خاطرم مونده باشه نظرش این بود خدا نمیتونه عذاب بده چون خداست و بدی درش راه نداره و عذاب دادن دیگران بدی و شر هست. شر تو وجود خدا راه نداره چون خدا مبراست از زشتی ها. اگه باشه خدا نیست. چه فرقی با بقیه داره. پس چجوری میگن خدا عذاب میده .خدا نمیتونه ما اگه بخوایم مثال انسانیشم بیاریم بهترین ادمها کسایی هستن که بدی نمیکنن آزار نمیرسونن.خدایی که بدی میکنه خدا نیست. من نمیدونم تعریف بقیه چجوریه اما خدایی که من فکر میکنم خدا هست  هیچ شباهتی به چیزایی که میگن بقیه نداره.


ویرایش نشده متن ممکن هست ایراد داشته باشه.

با ورم نمیشه هفتو نیم باز کردم و الان نه و بیست دقیقست.

  • مائده

نظرات  (۱)

اول ، زودتر میگفتی خوب شده که این همه توضیح ندم
دوم ، وسط خوندن حس کردم نوشتن این متن خیلی طول کشیده که اخرش تایید کردی
سوم ، زیاد فکر نکن، هر کاری فکر میکنی درسته انجام بده، ولی از چهار چوب ها خارج نشو
چهارم، شب بخیر
پاسخ:
:)
درسته همیشه باید خط قرمز هایی باشن. 
مرسی