روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

455 : گربه سیاه کوچولو!

ورودی خونمون چند تا پله باید بخوره تا برسه به درو زنگو اینها. حدودا هفت ،هشت ،ده تا. همسایه ها از زمستون پارسال چون سنگ بودن پله ها و لیز میشدن وقتی برف میومد یا کثیف موقع بارون ، تصمیم گرفتن موکتی، فرشی از اینا که مناسب هست بخرن واسش. که نتیجش شد یه چمن سبز مثل زمین فوتبال. وای وای که چقدر از روز اول مضحک بود. میدیدم دم درو و بهم دهن کجی میکرد. فکر نکنم کل مردا اینجوری باشن اما این چند تا همسایمون با این که مثلا تحصیل کرده هم هستن یه خورده جوانب زیبایی رو ندید گرفتن یعنی کار نداشتن جلو در مثل زمین فوتبال شده به این نگاه میکردن جنسش خوبه دیر خراب میشه قابل شستشوئه و از این چیزها. حالا من نمیگم این دید بده ها ولی میگم جفتش با هم باشه چه ایرادی داره. به هر حال من ازش خوشم نمیومد. تا چند وقت پیش که یه بچه گربه تازه به دنیا اومده مشکی کوچولو میومد روش میشست یا شبا میخوابید. همه همسایه ها احتمالا دیده بودنش. روی چمنا مثل یه گوله ی با مزهی مشکی دیده میشد. ادم دلش میخواست فقط قربونش بره دل ادم ضعف میرفت. پیش خودم گفتم اگه این جلو دریه به دل من خوش نیومده باشه واسه این فسقلی که عالیه پس هر چی هست خوبه دیگه. تا این که چند روز پیش مها که اومد خونه حالش خوب نبود.به محض این که درو باز کرد گفت بچه گربه مرده. همینجوری مونده بودم. گفتم چجوری؟ اولش فکر کردم نکنه کسی چون کوچولوئه ندیده باشدش یهو پاش رفته باشه روش. چرا چیزیش شده اخه. اعصابم خورد شد اخرش مها گفت ماشین از روش رد شده مامانه هی دورش میگشته نمیرفته کنار. من که ندیدم مها حالش خراب بود ولی اخ چقد گریه کردم براش الهی بمیرم. اخه اونی که پشت ماشین میشینه کوره نمیبینه؟ کوچه مام بزرگراه نیست که همه با سرعت زیاد بتونن برونن. ایناش مهم نی دیگه حالا هربار از در خونه میام بیرون این چمن سبزا بدتر از قبل بهم دهن کجی میکنن. شاید حالا معلوم بشه که چرا تا الان که ماه های اخر بیستو سه سالگی هم داره تموم میشه هنوز گواهی نامه نگرفتم. اصلا اقدام نکردم هی از مامان اصرار از من انکار این چند وقت واسه عکاسی اینقدر بعضی وقتا اذیت شدم داشتم فکر میکردم بعد تابستون برم بگیرمش بالاخره شاید یه جا بدردم بخوره و بتونم مراقب باشمو خر کاری نکنم حالا الان از اینم مطمئن نیستم. دلم نمیخواد دیگه. این زندگی مزخرف ماشینی.دلم برای اون گربه ی پشمالوی مشکی با مزه خیلی تنگ میشه. خیلی
  • مائده

نظرات  (۱)

:)
پاسخ:
:)