روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

40 : حالم خوب میشه





اون شب عالی بود فقط چشمامو میبندم تمام بدنم گوش میشه،حسش میکنم،آروم میشم.حتی نمیشه توصیفش کرد.دلم میخواد دوباره تجربه کنم.دوباره و دوباره. 




من باختم. من همیشه میبازم در مقابلش . قدرت زیادی میخواد که حرف بزنه و بی محلی کنی... هرچند که اصلا درست نیست. من نمیتونم.اونقدر دوسش دارم که حتی اگه بخوامم نمیتونم .این که فکر کنم اگه نباشی چقدر دلم تنگ میشه چقدر پشیمون میشم.شاید خودخواهی باشه .حتی اگه حق با من باشه نباید حرفی بزنم.نباید عصبانی میشدم. باید سکوت کنم اما نه الان. همون موقع... همون موقعی که تکرار حرفت مثل فشار دادن  مداوم انگشت اشارت رو بدنم بود. دست خودم نبود. وقتی این اتفاق میفته انگار من نیستم که عصبیو ناراحت میشمو واکنش نشون میدم. من فقط توقع داشتم منظورمو بفهمی . حق با من بود اما نباید بد حرف میزدمو صدامو بلند میکردم. از خودم متنفر میشم .شاید دیشب ناراحتیم از چیزای دیگم بود.نمیتونم نسبت بهت بی تفاوت باشم حتی بی محلیمم راهیه برای جلب کردنه توجهت که همیشه لو میره. حالا من مثل همیشه برو خودم نمیارم کمک میکنم تو سفره انداختنو ظرفارو آماده کردن تو هم یاد آوری میکنی بهم موقع بیرون رفتن واسه عکاسی سربالاییارو امروز نرم یخ زدست ممکنه بیفتم یا این که خلوته مواظب باشم بابارم برای این که مطمئن بشی چیزیم نمیشه چون جمعستو خلوته باهام میفرستی. بابا میاد بهش میگم برو سرده خودتو اذیت نکن  اونور نمیرم چون برف نشسته همچنان اما میگه میشینم بابا کارتو کن منم تو ماشین به کارم میرسم .حرفی نمیتونم بزنم میدونم اصرارم تاثیری نداره .دستم به عکاسی کردن نمیره افتاب بدتر از چیزیه که فکر میکردم فقط خوشحالم هست و باعث آب شدن برفا میشه .ولی دیر اومدم از خونه بیرون و برفم نشسته.یه جایی تو ذهنم آلارم میده هوا سرده بابا هم اونجا نشسته وقتی باهام میان عکاسی یه بخشی از فکرمو مشغول میکنن که نکنه اذیت بشن و ... خودمم که حالم خوب نبود چند تایی که گرفتم اصلا چیزی نبود که میخواستم اصلا انگار اونجا نبودم و نمیخواستم عکاسی کنم هیچ عضوی از بدنم. بیخیالش شدم.یه ساعت بیشتر طول نکشید . دوست ندارم فقط واسه خالی نبودن عریضه یه کار کنم ببرم سر کلاس شاید قبلا اینجوری بودم اما الان نه الکی که نمیشه ادم خودش حداقل میفهمه عکساش چه خوب چه بد اون چیزی بوده که تو فکرش بوده یا نه اگه نیست بردنش بیهودست.اگه حتی خودتم نمیخوایشو قبول نداری عکساتو.هرچند که باید بیشتر باشنو ادم به وظیفشو تکلیفش عمل کنه منم دوست ندارم عکس کم ببرم و کم بودن عکسم بی توجهیم برداشت بشه اما وقتی شرایط جور نشد :( .امروز میخوام کتاب بخونم فکر کنم موزیک گوش بدم و فراموش کنم.
فردا روز تازه ایه مطمیینم حالمم برا عکاسی اوکیه امروز همچینم دست خالی بر نگشتم.فهمیدم همون صبح زود باید بزنم بیرون.
  • مائده