روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

372 : یادداشت های یک خوابگرد

اینقدر فکر کنم فکرم درگیر اون پاراگرافو مقاله بود ، دیشب خواب استادو دیدم و مقاله رو که هی اون تیکش میومد تو ذهنم . الان برای آخرین بار باز میخونم مقاله رو(یادداشت های یک خوابگرد _ فرشید آذرنگ ) این مقاله بخش اولِ یه مقاله ی نسبتا طولانی هست در مورد وضعیت هنر ایران . دیروز میخواستم هر دوتا رو با هم بخونم ولی اینجوری بهتر شد . نمیدونم امروز اون یکی بخششو بخونم یا یه کتاب شروع کنم و بعدش این بخش رو بخونم. باقی قسمتها مشکلی ندارم حتی یسری چیزا برام روشن تر شد یه بخشو حتی نفهمیده بودم قبلا شنیده بودمش ولی نمیفهمیدم که با خوندن این برام جا افتادش . یه وسواسیم گرفته بودم هرچی میخوندم میدیدم آیا من شاملش میشم یا نه که اگه هست بفهمم :/ فقط یه وسواس بود انگار. یه قسمتی هست در مورد زمان حرف میزنه شاید خیلیم سخت نباشه برای بقیه و خیلی راحت متوجهش بشن نمیدونم چرا نمیفهمم. واقعا به خاطرشم ناراحتم. میدونم مایه آبروریزیه ولی خب واقعا دارم همه سعیم رو میکنم شاید باید به مرور جا بیفته. دیگه نمیدونم باید چیکار کنم :( . فقط باید بخونمو بخونم که یادبگیرم و سوادم به مرور بره بالا تا درک و فهم و برداشتم از مقاله زیاد بشه به مرور . خب قطعا من با کسی که خیلی وقته درگیر این چیزاست مساوی نیستم .با کسی که 20ساله داره مطالعه میکنه و ... فقط باید سعی کنم نا امید نشم. نمیدونم بقیه چجوری اینقدر راحت بی توجه به این چیزان. البته منم تا دوسال پیش از همین موجودات حال بهم زن بودما ولی خب من نمیدونستم واقعا نمیدونستم. آدم وقتی نمیدونه کاری درست نیست انجامش میده اما وقتی که میفهمتش دیگه اون سمتی نمیره حداقل تمام تلاششو میکنه خودشو تغییر بده. نمیدونم چرا برای راحتی خودشون که یه وقت فشاری نیادو مجبور نشن فکر کنن حاضر میشن نفهمیو بی سوادیو قبول کنن؟ بعضیا حاضرن راحت باشن هیچکاری نکنن یادشون نیاد که خیلی چیزا نمیدونن ولی نفهمو بی سواد بمونن هیچ تکونی نمیخورن فقط دنبال خوش زندگی کردنن . قطعا همچین چیزیو نمیخوام آرامش دروغی که هیچ درکی از هیچ چیز نداشته باشی فقط پیر بشی به چه درد میخوره. 
دیروز تو مقاله ی وایت (سکوت دیدن ) اسم جرج ایستمن هاوس رو دیدم مخترع فیلم رولی و بنیانگذار کمپانی کداکو این داستانا که میتونین از اینجا بخونین در موردش کامل. یادم نمیاد کسی در موردش حرفی زده بوده باشه تو این چهار سال شایدم بوده و من تو خاطرم نیستو اون موقع کنجکاوی نکردم. اخ چقدر راحت از کتار یه چیزایی گذشتم فقط باید میرفتم دنبال اسم بنیانگذار کداک :(. به هر حال اینو که دیدم به نظرم اومد چقدر خوبه که آدم بتونه یه کاری کنه یه تاثیری بزاره. یه قدمی برداره هرچند کوچیک . فقط خوش بگذرونی چی میشه حتی خودتم نمیفهمی این سرخوشی همیشگی احمقانه رو. یعنی آدم فقط زندگی میکنه که بمیره؟ همین؟! دلم نمیخواد. دلم نمیخواد تسلیم همچین تفکری بشم. دلم میخواد حداقل اگه کاریم ازم بر نمیاد تلاشمو بکنم. اگه شده حتی فقط به یه نفر کمک کنم. میدونم شاید خیلیا مسخره کنن این چیزارو . یعنی خدا نکنه جلو کسی از این حرفا بزنی چنان تحقیرو نامیدو مسخرت میکنن که نگو . چقدرم من اهمیت  میدم : دی . خب دیگه ساعت هشتو نیم شد از شیشو نیم بیدارم برم صبحانه بخورمو امروزمو دست بگیرم.
  • مائده