روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

370 : سکوت دیدن

خب صبح بخیر :)

امروز بر خلاف روزای دیگه که 5-6 بیدار میشدم ساعت هشت بیدار شدم اما باز خوبه. دیروز گفتم که میخواستم مقاله بخونم . قبل باشگاه  که بیدار شدم گفتم سکوت دیدن (ترجمه فرشید آذرنگ و سالومه منوچهری) رو دوباره بخونمش. نمیدونم برا بقیه هم اینطوریه یا نه انگار هر بار که میخونی درکت از مطلب بالاتر رفته چیز بیشتری میفهمی و یا  حتی میفهمی شاید یه بخشیو نفهمیده باشی. بعد رفتم باشگاه خب خوب بود خیلی بهتر از روزای اولم شدم نفس کمتر کم آوردم . هورا هورا :) :دی بعد که اومدم خونه حدودای 12 بود اصلا جون نداشتم . اتاق هنوز بهم ریخته بودو کامل جمع نشده بود دیروزش فقط رسیدم کمدا و کشوهاممو بریزم بیرون مرتبشون کنم. ولی به تغییر دکور نرسید چون شب شدو گفتیم سر صدا راه نندازیم بی موقع همسایه ها اذیت شن. وقتی اومدم خونه وایسادم به مرتب کردن کتابخونم کتابایی که خریده بودم نمایشگاهو کلا جدیدا روی این چی میگن پای تخت میزارن میزه ؟ :) روزی اون ردیف بود رو هم رو هم. کتابخونم جا نداشت یسری  جا به جا کردم اینارو بردم اونور خیلی بهتر شد.بعد از این نهار خوردمو تهشو مرتب کردم که باز ظهر بود نمیتونستم کار کنم که نشستم دوباره سکوت دیدن رو خوندم.الان حتما میگین چرا عین اسکولا هی میشینم یه مقاله رو میخونم. ببین اصلا نثر سخت و غیر قابل فهمی نداره خیلیم روون و راحته ولی خب من خیلی کندم توی فهمیدن اصلش یعنی اونجوری که تو کلاس به نتیجه میرسیدیم و چیزی ازش میفهمیدیم و راهنمایییای استاد که اصلا نمیتونم ولی خب باید در حد خودم تلاشمو بکنم که سعی کنم اونجوری بشم خب من که فیلسوف نیستم با  بار اول خوندن به نتیجه برسم . انگار هر بار که میخونم باز تر میشه  برام دوباره آخر شب که درست نشستم پاش بعد از تغییر دکورو مرتب کردن اتاق و حموم رفتن با این که خسته بودم اما به نظر خودم باید انجامش میدادم. الان فقط یه قسمتش که آی کیوم جواب نمیده نمیفهمم :(((( حالا الان میخوام برای بار آخر بخونمش و ببندمش تا چند وقت دیگه شاید. استاد میگفت برای فهمیدن یه مقاله باید کتابای خوب و درست حسابی خونده باشی . کسی که کتاب خوب  نخونده باشه مقاله رو نمیفهمه. خب من از بهمن بطور رسمی شروع کردم به خوب خوندن هنوز یه سالم نشده توقع زیادی از خودم ندارم اما تلاشمو میکنم .چند وقت یه بار که تعداد چیزایی که خوندم بیشتر بشه به عقب بر میگردمو مقاله هارو دوباره مرور میکنم. کاش میشد همچنان سر کلاس و با کلاس میخوندیم مقاله هارو ها استاد قشنگ برامون باز میکردش. البته بچه هام از یسری جهت ها از من بهتر بودن توی حرف زدن و فهمیدن مقاله ها. ولی باید سعی خودمو بکنم کم کم کم خودمو توی فهمیدنشون بکشم بالا. کاش میتونستم مثل استاد بشم. بهتره برم خیلی دیر داره میشه. اینو که برای بار آخر بخونم مقاله ی جدید دست میگیرم . امروزم به این میگذره کلا.


Minor White_by Robert Haiko _1973


اگه علاقه دارین برای تهیه این مقاله ها ، میتونین از سایت حرفه هنرمند اقدام کنین.


سکوت دیدن ، ماینور وایت ، فرشید آذرنگ ، سالومه منوچهری


سکوت دیدن ، ماینور وایت ، فرشید آذرنگ ، سالومه منوچهری

  • مائده

نظرات  (۱)

  • دُچـــــ ـــــار
  • تا صبح بخیر  خوندم :)

    صبح شما هم بخیر :)
    پاسخ:
    خسته نباشین :) بابا به نسبت همیشه که کوتاه نوشته بودم :)