روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

364 : شصت و چهار روز تا پایان تابستان

نمیتوانم ، نمیتوانم بنویسم.
کلمات ، کلمات در ذهنم شناورند. ساعتهاست ، ساعتهاست فکر میکنم. مرتب نظم میدهم اما به محض گرفتن قلم همه از هم گسسته میشود . میدانم ، میدانم اگر بگویم میگویند دخترک دیوانه است . بلند پرواز است . سرخوش است . کدام آدم عاقلی برای این چیز ها وقت صرف میکند. میگویند کار اضافی میکند. رویاپردازی عاقبت خوشی ندارد و از این قبیل گفته های  تکراری به اصطلاح عاقلانه. میدانم ، میدانم اگر بگویم ، هیچکس نمیفهمد . میدانم ، میدانم باید بگویم . میدانم. باید بگویم تا جا برای چیزهای جدید باز شود . باید بگویم تا بیشتر بفهمم. اما، اما دستم به نوشتن نمیرود. تقصیر هیچکس نیست جز خودم . برای چه ، برای چه باید بگویم وقتی جدای از چیزی که هست ، برداشت میشود . وقتی انگار درست نمیتوانم کلمات را سامان دهم تا همان که هست را برسانند . شاید من خود نیز نمیدانم ، نمیدانم که عاقبت کار چه میشود. فقط فکر میکنم و فکر میکنم . از همه جا جدا میشوم. لحظه ای تایید و لحظه ای دیگر تکذیب میکنم . فکر میکنند دیوانه ام . اگر عاقل بودن همانند انها شدن است پس فکرشان درست است . من دخترک مجنونیم ، بلند پرواز . که تنها و تنها سعادت را میخواهد. تنها سعادت ؛ و نه موفقیت و نه پول و نه شهرت و نه هرچیزی که آدمهای عاقل هر روز عمرشان را برایش خرج میکنند. عاقلان تنها کاری را دیوانگی نمیدانند که در جهت منافع شخصیشان باشد. تلاش ، تلاش برای هرچیزی غیر از این را احمقانه میخوانند. منافع شخصیم برایم مهم نیست.تنها میخواهم بدانم ، بفهمم. نمیخواهم ، نمیخواهم از هر راهی انجام شود .نمیخواهم برای رسیدن به خواسته ها و رویاهایم بارم را کسی دیگر به دوش بکشد. تنها باید به خود متکی باشم. فکر میکردم راهنمایی خواستن کار اشتباهی نیست. راهنمایی خواستن و نه این که تمام کار را برایم انجام دهند. اما ، اما شاید فکر میکنند میخواهم شانه خالی کنم و یا شاید راهنمایی خواستنم برای منافع شخصیم بوده است . نه اینگونه نبود.حتی ،حتی به فکرم هم خطور نکرده بود که ممکن است همچین برداشتی شود . دیگر این کار هم درست نیست. شاید هم برای بقیه درست باشد اما من نه. باید خودم همه چیز را سامان دهم. نه هیچکس مقصر نیست جز خودم .این درست است که نباید وابسته بود. حال دیگر آزرده خاطر نیستم. اینگونه بهتر است. فهمیده ام باید تلاش کرد حتی شکست خورد . باید تجربه و کشف کرد تا فهمید . باید ، باید از پس خودم بر بیایم. میدانم ، میدانم ممکن است همه چیز همیشه خوب پیش نرود. نا امیدی مثل یک ویروس سرماخوردگی به سراغمان بیاید و چند روزی بیحالمان کند اما بعد از دوره اش باز همه چیز آغاز میشود . تنها باید ادامه داد و به هر آنچه که بود و هست و خواهد شد اندیشید. 

و ما گیاهانی هستیم که اگر برگ هایمان روز به روز بیشتر از زمین فاصله بگیرند و دور شوند ، باز ریشه هایمان در همان خاکی قرار دارد که مسبب رشدمان شده است.


  • مائده