روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

358 : نمیدونم :/

دیروز نتونستم بخوابم  و دست به کار جدا کردن و پاک کردن عکسا شدم که پایان نامه ی بچه ها به استاد نشونشون بدم .قبلش طبق معمول دودل بودم و رومم نمیشد که اینکارو کنم دوستم نداشتم همینجوری ببرم یعنی میدونستم روم نمیشه نشون بدم و اخرم بیخیالش میشم. نمیدونم این کم رویی که گاهی سراغم میاد چه مرضی این که بیخیال ( البته این روزا به یه نتایجی دارم میرسم) . و هردفه هم کاریو انجام ندادم پشیمون شدم مثل اون دفعه که بچه ها رفتن سر کلاس استاد برای نمایشگاه مهسا قرار بود حرف  بزنن تا دم کلاسم رفتم برگشتم پایین :/ تمام مدتم تو سلف بودم و خودمو فوش میدادم :(. حالا گذشته ها گذشته مهم اینه فهمیدم نباید اینجوری باشم اگه بتونم. حداقل آدم میپرسه و اجازه میگیره واسه انجام اون کار اگه مقدور باشه قبول میکنن. حالا هر جایی. و خب این شد که از استاد تصمیم گرفتم بپرسم یه طومار نوشتم:) استادم گفتن اشکالی نداره خب  استاد که همیشه هوامونو داره ولی گفتم اذیت نشن. اما واقعا واجب بود گیر دارم و واقعا کمک میخواستم فقط امیدوارم بتونم ازش بپرسم باید نظم بدم به افکارم بنویسمشون.
بعد پاک کردن یسری عکسا حاضر شدم برم باشگاه. وای خدا نمیدونین چه مکافاتی بود البته کلی شاد شد روحیم و کلیم خندیدم. بیتا هم که بود خب خودش باعث میشد لذت بخش باشه. ولی میگم این ورزشه قطعا باعث میشه لاغر شم :/ منم که کلا در اون حد جنب و جوش نداشتم از نفس میفتادم حالا از نفس افتادن هیچی سر گیجه ای که وسطش میومد سراغم رو نروم بود نمیدونم برا بی خوابی بود یا تحرک زیاد :/. تنمم اینقدر کوفتستو درد میکنه انگار کوه بلند کردم :) وایی زورم میاد فردا برم و شنبه و دوشنبه و... ولی اگه نرم با بیتا طرفم :)))
بعد که اومدم خونه خوابیدم بعدشم دوباره نشستم پای عکسا تا همین امروز همچنان مشغولم یعنی هی میشینم هی پا میشم . اگه کار دیگه ای بکنم وسطش نمیتونم تمرکز کنم روشون. خب الان از 350 تا عکس 209 تا مونده. اه چقدر سخته پاک کردن. و سخت تر از اون عکس نگرفتن موقع عکاسی. وقتی میرم عکاسی اصلا به این چیزا فکر نمیکنم این که چند تا باید بگیرم و... معمولا تا وقتی خسته نشدم عکس میگیرم بعضی وقتام که تا باتری دوربین تموم بشه. خب مسخره نیست همش بخوای به این چیزا فکر کنی؟ مسخره ترش اینه که من قبلنا اون اولا دو سال پیش اینجوری بودم :/ ، خیلی نگران این میشدم عکسام خوب میشه یا نمیشه . یعنی هرچی که میخواستم بگیرم به اینش فکر میکردم استرس داشتم چند تا اوکی میشه چجوری میشه.چند تا عکس شد از این فکرای مزخرف. حتی یادم استادم یه دفعه بهم گفت سر پروژ تهرانم. الان خیلی وقته اینجوری نیستم.نه این که مهم نباشه ها. وقتی عکاسی میکنم لذت میبرم.وقتی نگاه میکنم وقتی حتی باید پاک کنم هم .از این درگیر شدنه. راحت بودنه... اون موقع چقدر سخت میگرفتم و هیچیم نمیفهمیدم از کاری که میکردم ، خب زورم نکردن که عکاسی کنم که، آدم خودش دوست داره اون موقع لذتو آرامشی برام نداشت اما الان دلم میخواد راه برم بگردم ببینم نه فقط برای انجام تکلیف.
دوست دارم کارم نتیجه بگیره و یه مجموعه کامل بشه کاش بتونم از پسش بر بیام. بگذریم. برم دوباره مشغول بشم. نمیدونم عکسام چجورین وقتی با انبوه عکسا مواجه میشم گیج میشم نمیتونم سریع تصمیم بگیرم ، یعنی اگه عکسای خودم باشه .واسه پروژه عیدم هم سخت بود. اما خب بدک نبود از پسش  بر اومدم. یه چیزی توی ذهنم بود اما این نه این که هیچی نباشه ها ولی خیلی سخت تره انگار . کاش میتونستم مثل استاد بشم تو این چیزا . کاش... جلسه قبل ژوژمان استاد گفت نسبت به تعداد عکسام عکسای خوبم کمتر شده .امیدوارم این دفعه بهتر شده باشم. فردا باید ببرم چاپ آریا پنجشنبه ها تعطیله خوب شد یادم افتاد.
  • مائده