روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

357 : تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم...

دلم نمیخواد به گذشته برگردم. اصلا دلم نمیخواد برگردم. البته شاید به دوران نبودنم چرا. نه این که زندگیم بد باشه نه اصلا خاطرات خوش واقعیم رو همین الانم که فکر میکنم بهشون لذت میبرم و همین مال گذشته بودنشون هست که شاید لذت بخشش میکنه .اما باقی روزای خوش زندگیم بیشتر مساوی با نفهمی و ندونستنم بود مثل بچگی که آدم خوشِ چون خیلی چیزارو نمیدونه و اگر تلخی اون زمان بود زود فراموش میکرد و اصلا فکر نمیکرد بهشون (هرچند به ظاهر ، وقتی به بزرگسالی میرسی علت یه چیزاییو میفهمی که بر میگرده به اون دوران ) یا خوش بودن به خاطر چیزای ساده و ابلهانه که همین الان هم میتونن در دسترس باشن و یا اگه اینجوری نبوده باشه تظاهر بوده، یعنی فقط در ظاهر و اصل قضیه چیزی که نشون داده نمیشد. نمیدونم این کلمات و جمله های لعنتیو چجوری میشه درست گفت. از نوشتن میترسم. از این که همه این خزعبلات ذهن من اشتباه باشن که البته بعیدم نیست. وقتی به عقب بر میگردم میبینم هیچی نیست که بخوام الان دوباره تجربه کنم.اتفاقات تلخ که تجربه ی یکبارشون کافیه. تجربه اتفاقات خوش هم به همون زمان بر میگرده.فقط مختص همون موقعست نه حالا و نه برای آدم امروزی که هستم و باز شاید همین برای آدم لذتبخشش کنه شادی که گذشته و نمیشه باشه و تو فقط با فکر کردن میتونی طعمی که برات داشته رو یادآوری کنی .  میدونی فکر میکنم زندگی من رسما فقط دو ساله که شروع شده. شایدم زندگی جدید من. استارتش خورده تازه اگه شانس بیارم خاموش نشه. اگه خاموش بشه نمیدونم فکر میکنم احتمالا اون روز همه چی تموم شده .شاید اون روز من مرده باشم نه صرفا جسمم ، یه تجربه ی مشابه اینو داشتم ... کاش میشد آدم جلو تر از خودش باشه. کاش میشد مغز ادم به آدم آلار میداد که نزدیکه، کاش میشد کاش... الان احساس میکنم خودمو بیشتر میشناسم اون موقع ها از خودم دور بودم خیلی دور شایدم اصلا نبودم.هیچ چیز نیست که بخواد یادم بیاره اون خود لعنتیو . انگار هیچ نگاهی به هیچی نداشتم. مثل یه رباط .(وقتی وبمو میخونم که مال 16 سالگی تا 22 سالگیمه از این مطمئن میشم) الان حتی اگه حرفی نزنم حداقل از جهان دورم درک بیشتری دارم .از زندگی. از مرگ. از ادما. از اطرافیانم.از خودم حتی. اون موقع هیچی نمیدونستم.هم از خیلی چیزا پرت بودم و هم مجبور بودم فکر نکنم به یسری چیزا ، شاید فرار از فکر کردن به چیزایی که زود بود خیلی زود!.حالا الان از فکر کردن نمیترسم. چرا البته از توهم فکر میترسم. اما به نظر خودم تا حدودی خوب شروع کردم. فکر کردنو یاد گرفتم و همچنان هم باید ادامه بدم اگه راهو اشتباه نرم. حالا الان دایره یه فکرم وسیع تر شده هر چند که خیلی نپختست . خیلی خیلی نپخته .میفهمم اینو این آزارم میده.خیلی آزارم میده. اما فکر میکنم راه حلش همونیه که استاد گفت کتاب بخونم و خودمو درگیر کنم. دلم میخواست شبیهش باشم. خب الان الگوهای بزرگی دارم چیزی که شاید قبلا هیچوقت نداشتم. استاد میگفت آدم خودشو میشناسه که بتونه با بقیه زندگی کنه این روزا دارم به این نتیجه میرسم این منی که شناختم با هیچکس نمیتونه زندگی کنه. با هیچکس. اما خب میشه در کنارشون بود. دلم  میخواد که باشن.حتی با تمام اذیت و آزارهایی که ممکنه ببینم. هرچند که اینروزا چیزی که یاد گرفتم اینه که بر اساس ارزشی که آدما واسم دارن ازشون ناراحت بشم و بر اساس ارزشی که واسشون دارم ازشون توقع خیلی چیزارو داشته باشم.این ازون چیزاست که نمیدونم چقدر درسته ها...با اینحال اینجوری شاید خیلی چیزا راحت تر باشه.

خب احتمالا میشد خیلی طولانی تر باشه اما وقت خوابه خیلی گشنمه. بیتا حرفشو به کرسی نشوندو فردا کشون کشون میبرتم باشگاه :) خب من تنبلی میکنم و بهونه میارم و الانم براش هیچ بهانه ای قابل قبول نیست. البته باید بگم انگیزم بالاست برا رفتن این چند روز هم روز پنجشنب هم جمعه خیلیا بهم گفتن لاغر شدم کلا خیلی میشنوم اینو و این خیلی خوشحالم میکنه با این که تحرک زیادی ندارمو رژیم خاصیم دنبال نمیکنم:) برم بخوابم ک نباید خواب بمونم.

عنوان بی ربط به پستِ اما چند وقت مدام و مدام تکرار میشه توی ذهنم این بند از شعر اخوان.

حوصله ویرایش کردن ندارم این که بخونم.اگه ایرادی داره برای اینه. 
  • مائده