روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

352 : هرگز ، هرگز رنجی تا به این حد دوزخی تحمل نکرده بود!

خب فکر کنم وقتشِ که دست از کلی گویی بر دارم و درست و غلط اونی که فکر میکنم رو بنویسم البته تا اینجایی که خوندم . به نظر من خانم دلوی اصلا کتاب آسونی نیست. اولش برام خوب شروع شد اما یه جاهاییش گیج شدم مجبور میشدم برگردم عقب. از جایی که پیتر وارد داستان شد برای من خوندش خوشایند تر شده. تا قبلش برام سخت تر بود. سختم نه آزار دهنده! فقط چون انگار یه چیزاییشو وقتی میفهمیدم انگار از نگاه خودم درک میکردم نه از نگاه نویسنده و داستان از یه طرف درگیر با خودم از یه طرف باید تلاش میکردم ببینم منظور نویسنده چی بوده .باید بخش بخش دوباره نگاه میکردم روند قضیه از دستم در نره. چجوری بگم. همزاد پنداری نکردم زیاد اما یه چیزاییش واقعا انگار جوری بود که از خودم چیزی میفهمیدم  و به خودم میتونستم ربط بدم .نمیدونم متوجه میشین یا نه . هرچند که به هر حال تو همه کتابا وقتی ادم میخونه هست ولی خب. البته الان به بعدشم هست همچنان اما انگار جذاب تر شده برام...اگه بخوام با موجها( مهدی غبرائی،نشر افق ) کتاب دیگه ی ویرجینیا وولف مقایسش کنم موجها نثرش سخت تر بود و درکش هم شاید.البته به ظاهر.شاعرانگی بیشتری داشت نمیدونم چی میگن بهش یعنی خب این انگاربیشتر مثل متن و داستان میمونه و خب از این لحاظ باید این راحت تر باشه اما اصلا اینجوری نیست موجها برام کتاب سختی نبود به اندازه ی این. برای من حداقل تا همین جاشم مطمئنم باید برای چند بار دیگه بخونمش و فکر میکنم ممکنه چیزی از دستم در رفته باشه . موجها تازه برای من خیلی کلمات قلمبه سلمبه که تازه اول راهم داشت همین باعث میشد کند پیش برم توش اما میفهمیدم یعنی و با یه شاید سرچ ساده کلماتو پیدا میکردم.اما خانم دلوی با این که اصلا اینجوری نیست و این مشکلاتو باهاش ندارم سختیش چیز دیگه ایه. هرچند که اونم بود نه این که نباشه.شاید اصلا مقایسه کردن کار درستی نباشه. البته میگم سخت نه به معنی بد ها. نه اصلا . به نظرم عالیه.درسته یه خورده که ادم جلو میاد ممکن نا امید بشه از خودش اما دوباره راه میفته ، یعنی کم کم دستش میاد البته از این نظر موجها خیلی سخت تر بود چون هیچ شباهتی به کتابهایی که خونده بودم نداشت.این کتاب به نظرم با اون فرق داره از این لحاظ . این که فکر کنی بهش لذت بخشش میکنه کاملا درگیر داستان میشی یعنی برای من که اینجوری بود به هیچ وجه جوری نشده که بخوام کتابو ببندمو بزارم کنار و نخوام بخونمش.هرچند سرعتم کمه که شاید دلیلش همین باشه که اولش  داشت آزار دهنده میشد! خب این تا اینجاش . نمیدونم شاید خیلی چیزایی که نوشتم اصلا درست نباشه با این حال این درک من بود تا اینجایی از کتاب که خوندم.


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر