روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

338 : این سه روز

خب باید بگم این دوسه روز خیلی خوش گذشت بهم ! فقط خوش گذشت. البته سه شنبه کلی با گردشو بیرون رفتن بود کلی روحیم رو عوض کرد. عکاسی هم کردم و باید بگم این دست به دوربین شدن برام لذت بخش بود، برای پایان نامه چیزایی به فکرم رسیده باید فردا سروسامونشون بدم .دیروزم که سرم گرم یه وسیله ی مستطیلی بود که 5 ماه کنار گذاشته بودمش . خب نمیشه که همیشه استفاده نکرد باید به جا از این چیزا بهره برد به هر حال تکنولوژی هست که روز به روز بهترو عجیب تر میشه! اما خب اولش بود و الان انگار کم کم واقعا انگار نه انگار یعنی نه انگار نه انگارا منظورم اینه خیلی گیرش نیستم اما خوشحالم به خاطر بودنش یه چیزایی برام آسون تر شده .اولش که حس این غار نشینارو داشتم که تاحالا کار نکردن با همچین چیزی اصلا عادت نداشتم باش بلد نبودم :))) الان راه افتادم چقدر زود آدم میتونه تاثیر بگیره ها یه جاهایی از این مورد میترسم اینه که مصمم میشه به انجام یسری کارا یا انجام ندادنشون مثل ارشد عکاسی نخوندن! نمونه بارزشو دیدم ... 
شبکه های اجتماعی حالو هوای اینجارو برام نداره. اصلا نمیخوام گوشیو به اینجا بکشونم اصلا نمیخوام با گوشی بیام اینجا. اومدن اینجا و نوشتن همه صفاش همین چهار زانو نشستن جلوی لپ تاپِ یا حتی لم داده! :) . شاید یجورایی برام مقدس شده! با گوشی نمیتونم نمیتونم اینجوری باشم. اینجا انگار خودمم تنها حالا شاید نهایت یکی دونفر محدود تو ذهنم باشه موقع نوشتن اما اونجا انگار ادم تو اجتماعِ یه فاصله ای هستا دیوونه نشدم اما اینجوری نیست! اینجا انگار یه نمیدونم چه اسمی میتونم براش بزارم. شاید همون حسیو داشته باشم که هانتا شخصیت تنهایی پر هیاهو به اون زیر زمینو اون فضا و خودشو کتابها داشت. البته نه به اون شدت اما فقط میخواستم مثالی باشه که بگم مرز بین من و خودم یه جاهایی اینجا خیلی نزدیک هم میشه. نوشتن تمام حالای خوبو بدم، فکرای درست یا شاید غلطم، کتابها ،عکسها همه چی.
 
سه شنبه تا از خواب بیدار شدم 12 نیم اینا بود بعدشم مامان گفت حاضر شیم بریم بیرون پیک نیک! البته به نظرم بیشتر از پیک نیک بود:) گردش علمی بود برای من :دی بس که گشتیم منم که از خدا خواسته خیلی راحتو سر خوش عکاسیمو کردم. دیگه وقتی رسیدیم خونه ساعت فکر کنم 10-11 شب  بود خیلی خسته بودم رفتم حموم گفتم خوابم میبره اما نبرد ولی مغزمم کشش نداشت کار خاصی انجام بدم. دیروزم که دوباره تا 12 -1 خواب بودم سپهرو سینا اومدن خونمون عصرش تا 12 سرو کله میزدیم. البته دوباره شب بیدار بودم تا فکر کنم ساعت 8 اینا نمیدونم کی بود نیت کردم بخوابم. زود بیدار شدم با این که خیلی دیر تر از این چند روز خوابیدم. واسه همین الانم بیخیال برنامه ای که ریختم شدم اما چون اخر هفته ست بلند شدم به مرتب کردن اتاق برای فردا که دوباره روال قبلو پیش بگیرم .اینقدر خستم مطمئنم چشمامو ببندم از حال میرم اما گشنمه و باید منتظر شام بمونم .

میدونی نمیدونم برا بقیه چجوریِ خوش گذرونی ، اما خب این که فقط خوش بگذرونی و فقط بگذرونی برام مسخرست یعنی نه این که این کارو نکنما اما دوست ندارم همیشگی باشه یا تنها.متوجه منظورم میشی؟  یعنی اون لذتی که از زندگی باید ببری برای این که زنده ایو نمیبره ادم. یعنی من این یکنواختی همیشه گشتنو خوردنو شاد بودنو نمبتونم تحمل کنم شاید خیلی وقته که اینجوری نیستمو عادت ندارم.این که همش توجهت به بیرون باشه. و با خودت نباشی زیاد. البته برای من یه وقتا باید که اینجوری بشه یعنی اگه نشه شاید یسری چیزارو نتونم تحمل کنم به هر حال یعنی شاید همه همینجوری باشن.لازم باشه اما این که همیشگی باشه ها اصلا نمیتونم درک کنم. همین الان یاد این قسمت از ، از اعماق افتادم که قبلا هم گذاشته بودمش  "رنج که شاید برایت غریب باشد وسیله ی اثبات وجود ماست ،چرا که (به راستی) تنها طریقی است که به واسطه ی آن از موجودیت خود ،آگاه میشویم و یاد اوری رنجهای گذشته به عنوان گواه و مدرک اِستِمرارِ وجودیِ مان ضروری است.میان من و شادمانی  ،در ذهنم شکافی است همان اندازه عمیق ، که در عالم واقع میان من و شادمانی فاصله می اندازد (اسکار وایلد - از اعماق)  ."

این مدت تنبلی کردما کتاب خانم دَلوُِی /ویرجینیا وولف / ترجمه ی فرزانه طاهری / انتشارات نیلوفر رو همش 70 صفحه خوندم .اما میدونم که باید یه خورده استراحت میکردم باید کارای روزانم با یسری همین کارای کوچیک یا تفریحات یا کارای خونه معرق ورزش بیرون رفتن ادغام بشه. البته نه خیلی زیاد اما فکر میکنم شاید خیلی عملکرد بهتری داشته باشم حالا ببینم چی میشه.البته بازم میگم خیلی نمیخوام درگیر بیرون بشم. دلم خیلی وقت هوس معرق کرده.اون صدای اره کردنو بوی چوب اخرین بار وقتی اره مو یی دست گرفتم میخواستم واسه بیتا قاب عکس درست کنم. دی ماه بود. احتمالا دوباره از قاب عکس شروع کنم عکسایی که از بچه ها گرفتمو قاب کنم بزنم رو دیوار اتاقم. هنوز کتاب برام جا نیفتاده خیلی واسه همین نمیتونم مفصل راجع بهش حرف بزنم اما خب میدونین من کلا به ویرجینیا وولف علاقه شخصی دارم واسه همین دوست دارم کتاباشو بخونم این کتابم که از معرفیای استاده واسه همین میدونم و مطمئنم کم کتابی نیست هرچند که خود ویرجینیا وولف ثابت شده هست. درسته که یه کتابایی مثل کتابای وولف شاید همیشه نشه خوندشون یعنی به نظر خیلیا شاید جذاب نباشه و حتی خود من تو بعضی مواقع احساس کنم نمیتونم بخونم اما خیلی وقتا فقط و فقط فکر میکنم همیچین کتابو نوشته هایی ارومم میکنه میتونه ذهنمو درگیر کنه شاید مثل یه مسکن که تو همون برهه نتونم کتابایی با نثر معمولیو بخونم.میگم شایدم این چیزا نباشه .من کلا وولف رو دوست دارم.موجهاش خیلی خیلی برام جذاب بود و آرامش بخش ولی میدونم همیشم اینجوری نیستم. بیتا که موجهارو دادم بش گفت حوصلم نمیکشه و نمیتونم بخونمش .نمیدونم چرا برا من اونجوری بود.

خب الان شاممو خوردمو دوباره اومدم. نباید بخوابم بلا فاصله تازه اون شیرو زردچوبم باید بخورم. فکر کنم تا 12 مجبور باشم خودمو بیدار نگه دارم. 

امروز داشتم فکر میکردم که عاشق مامان بابام این که هر کاری برامون میکنن هر کاری که خوشحالمون میکنه . حتی سخت گیریاشون حتی اصرارشون به چیزایی که ما شاید هیچ اعتقادی بهشون نداشته باشیم اما به خاطر اونا انجام میدیم یا حتی اونا به خاطر ما . اونها فقط به خاطر اینه که فکر میکنن اون درست ترین چیزه ، دلشون میخواد ما بر اون اصول پیش بریم. هرچند که من شاید خیلی اونجوری نباشم اما شده خیلی وقتام کاراییو انجام بدم فقط به خاطر این که نگران چیزی نشن هرچند که شاید گاهی سخت باشه اما بعدش لذت بخشه. دلم میخواد باشن همیشه باشن .اما نمیشه . نمیشه .دلم میخواست یکاری میکردم یه چیزی میشدم نمیدونم نمیدونم چیه دلم میخواد ادم درستی باشم همین شاید. نمیدونم. ما دوسشون داریم فارغ از همه تفاوتها فارغ از تمام اختلافهایی که ممکنه باشه فارغ از تمام تفاوتهامون فارغ از همه چی .هرچند که قطعا اشتراکاتی هست ...
عشق شاید همین باشه. به نظر من هیچ ادمی تاکید میکنم هیچ ادمی نیست که با همه خوب باشه با کسی مشکلی نداشته باشه نمیشه که دو نفری که با هم زندگی میکنن یا عاشق همن به مشکلی نخورن . اختلافی نداشته باشن با هم .یا حتی از هم  متنفر نشن! به نظرم عشق حتی دیالوگ اون فیلمم نیست که یادم نی چی بود اسمش که میگفت عشق یعنی حالت خوب باشه. به نظرم تو عشق حتی ممکن حالت بد باشه. خیلی بد البته نه همیشم شاید . نمیدونم شایدم هنوز نفهمیده باشم عشق چیه نه این که نفهمیده باشم، درکش کردم اما هنوز شاید نتونسته باشم بنویسمش یا بیانش کنم. اما چیزی که مطمئنم اینه که عشق این داستانایی که این روزا راه افتاده نیست این که هر روز با یکی باشی هر روز دنبال این باشی یکیو بشناسی و خیلی زود نظرت عوض بشه! تنوع طلبی احمقانه . خوش گذرونیا که همه جا دنبال هم به هم وصل باشین. حتی خودشونو هم نمیشناسن. گاهی خب نمیگم همه نه خیلیام اینجوری نیستن البته اشکالیم نمیبینما نمیدونم چجوری توضیح بدم تفکیک کردن ادمها سخته منظورم مشخص دیگه کسایی که واقعا هیچ درکی ندارن و هیچ تلاشیم نمیکنن هم که بفهمن. البته احتمالا تو هم دوره ایای من خیلی بیشتره هیچوقت نتونستم خیلی چیزارو نسبت به سنم که با هم سن و سالای  خودم بودم درک کنم. هیچوقت نتونستم انجامشون بدم شاید فقط هم به این دلیل نبوده باشه اما کلا . شایدم ایراد از منه اما از اینی که الان هستم ناراضی نیستم .نمیخوام اونجوری باشم وقتی نمیفهمم وقتی ... بیخیال. همین دیگه فکر کنم خیلی طولانی شد به اصالت خودمون داریم بر میگردیم :)