روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

321 : چاووشی

به‌سان رهنوردانی که در افسانه‌ها گویند،

گرفته کولبارِ زادِ ره بر دوش،

فشرده چوبدست خیزران در مشت،

گهی پرگوی و گه خاموش،

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند، ما هم راه خود را می کنیم آغاز.

سه ره پیداست...

نوشته بر سر هریک به سنگ اندر،

حدیثی که‌ش نمی خوانی بر آن دیگر.

نخستین: راه نوش و راحت و شادی.

به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی.

دو دیگر: راهِ نیمش ننگ، نیمش نام،

اگر سر بر کنی غوغا، وگر سر درکشی آرام.

سه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجام.

من اینجا بس دلم تنگ است.

و هر سازی که می بینم بدآهنگ است.

بیا ره توشه برداریم،

قدم در راه بی برگشت بگذاریم؛

ببینیم آسمانِ «هر کجا» آیا همین رنگ است؟

تو دانی کاین سفر هرگز به‌سوی آسمانها نیست.

سوی بهرام، این جاویدِ خون‌آشام،

سوی ناهید، این بدبیوه گرگِ قحبه بی‌غم،

که می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام؛

و می رقصید دست‌افشان و پاکوبان به‌سان دختر کولی،

و اکنون می‌زند با ساغر مک‌نیس یا نیما

و فردا نیز خواهد زد به جام هرکه بعد از ما؛

سوی اینها و آنها نیست.

به سوی پهندشتِ بی خداوند ی ست،

که با هر جنبش نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاک افتند.

بهل کاین آسمان پاک،

چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد:

که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان

پدرْشان کیست؟

و یا سود و ثمرْشان چیست؟

بیا ره توشه برداریم.

قدم در راه بی برگشت بگذاریم.

به‌سوی سرزمینهایی که دیدارش،

به‌سان شعله‌ ی آتش،

دواند در رگم خونِ نشیطِ زنده‌ ی بیدار.

نه این خونی که دارم؛ پیر و سرد و تیره و بیمار.

چو کرم نیمه‌جانی بی سر و بی دم

که از دهلیزِ نقب‌آسایِ زهراندود رگهایم

کشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار،

به سوی قلب من، این غرفه با پرده‌های تار.

و می پرسد صدایش ناله‌ ای بی نور:

- «کسی اینجاست؟

هلا! من با شمایم، های! . . . می پرسم کسی اینجاست؟

کسی اینجا پیام آورد؟

نگاهی ، یا که لبخندی؟

فشارِ گرم دستِ دوست‌مانندی؟»

و می بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه مرده‌ای هم ردپایی نیست.

صدایی نیست الاّ پت پتِ رنجور شمعی در جوار مرگ.

ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ،

وز آن‌سو می رود بیرون، به‌سوی غرفه‌ای دیگر،

به امّیدی که نوشد از هوای تازه‌ی آزاد،

ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است – از اعطای درویشی که می خواند:

«جهان پیر است و بی بنیاد، ازین فرهادکش فریاد…»(1)

وز آنجا می رود بیرون، به‌سوی جمله ساحل‌ها.

پس از گشتی کسالت‌بار،

بدان‌سان - باز می پرسد – سر اندر غرفه‌ی با پرده‌های تار:

- «کسی اینجاست؟»

و می بیند همان شمع و همان نجواست.

که می گوید بمان اینجا؟

که پرسی همچو آن پیر به‌دردآلوده‌ی مهجور:

خدایا «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟»(2)

بیا ره توشه برداریم.

قدم در راه بی برگشت بگذاریم.

کجا؟ هرجا که پیش آید.

بدانجایی که می گویند خورشیدِ غروب ما،

زند بر پرده‌ی شبگیرشان تصویر.

بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: زود.

وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد: دیر.

کجا؟ هرجا که پیش آید.

به آنجایی که می گویند

چو گل روییده شهری روشن از دریای تردامان،

و در آن چشمه‌هایی هست،

که دایم روید و روید گل و برگ بلورین‌بال شعر از آن.

و می نوشد از آن مردی که می گوید:

«چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی

کزآن گل کاغذین روید؟»(3)

به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده‌ست

که مرگش نیز (چون مرگ تاراس بولبا

نه چون مرگ من و تو) مرگ پاک دیگری بوده‌ست،

کجا؟ هرجا که اینجا نیست.

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.

ز سیلی زن، ز سیلی خور،

وزین تصویرِ بر دیوار ترسانم.

درین تصویر،

عُمر باسوط بی رحم خشایرشا،

زند دیوانه‌وار، امّا نه بر دریا؛

به گرده‌ی من، به رگهای فسرده‌ی من،

به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من.

بیا تا راه بسپاریم.

به‌سوی سبزه‌زارانی که نه کس کِشته نِدْروده

به‌سوی سرزمینهایی که در آن هرچه بینی بکر و دوشیزه‌ست

و نقش رنگ و رویش هم بدین‌سان از ازل بوده،

که چونین پاک و پاکیزه‌ست.

به سوی آفتاب شاد صحرایی،

که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی.

و ما بر بیکران سبز و مخمل‌گونه دریا

می‌اندازیم زورقهای خود را چون کُلِ (4) بادام.

و مرغان سپیدِ بادبانها را می‌آموزیم،

که باد شرطه را آغوش بگشایند،

و می‌رانیم گاهی تند، گاه آرام.

بیا ای خسته‌خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین!

من اینجا بس دلم تنگ است.

بیا ره توشه برداریم،

قدم در راه بی‌فرجام بگذاریم . . .

مهدی اخوان ثالث (م.امید)




1- مصرعی‌ست از حافظ.

2- مصرعی‌ست از نیما.

3- مضمون تکه‌ای از یک شعر «مک‌نیس».

4- به معنی پوست؛ یزدیها می‌گویند.



اینقدر خوابم میاد حوصله ی عکس حجم کم کردنو آپلود کردن ندارم . فردا میزارم اون بخشای کتابو و یسری عکسای عکاسی که دیدمو که شمام ببینین. اگه میشد بنویسم در مورد اون عکاس عالی میشد.

شعر طولانیه اما اینقدر عالی بود دلم نیومد نذارمش.
  • مائده