روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

301 : آخرین امتحان کارشناسی! اندیشه دو :/

خب امروز آخرین امتحان رو هم دادم رفت. نمیدنم چجوری بود امیدوارم قبول شم! حس خوبی اصلا ندارم . الان از هفت دولت ازادم .البته نتونستم بهش فکر کنم. تو این قرصایی که بهم داده یکیشو هر هشت ساعت یکبار باید بخورم دیشب و صبح قبل امتحان نخوردم که بتونم درس بخونمو سر امتحان بیهوش نشم. خیلی برام قویه تا میخورم وحشتناک خوابم میگیره . اینه که وقتی اومدم خونه قرصو خوردم و بیهوش شدم تا 12 نیم اینا که دوباره الان خوردمش و دوباره اثر میکنه و بیهوش میشم. نمیخوام قطعش کنم یکی این که کلا خوب شم یکی این که این بی خبریه زیادم بد نیست. دلم نمیخواد به چیزی فکر کنم الان. میدونم باید فکر کنم میدونم نباید عقب بندازم میدونم میدونم مهمه میدونم حداقل یه برنامه ی کلی از مسیری که میخوام طی کنم تو ذهنم باید باشه . اما الان نمیتونم الان نمیخوام الان زوده. احساس میکنم نمیتونم. اصلا از نظر روانی تو وضعیتی نیستم که حوصله داشته باشمو خیلی خوشحال بگم خیلی هدفمند میدونم قراره به چی برسم. به معنای واقعی خستم :/ حالا نه این که خیلیم کار مهمی کرده باشم اما فکر میکنم این که این مدت دوییدم ایا نتیجه ای داشت یا نه؟ اصلا رسیدم به چیزی؟ اصلا باید میرسیدم؟ چه نتیجه ای داشت. تو عکاسی چی شدم؟ باید ادامش بدم؟ چجورری ؟ چیکار باید کنم. فقط میدونم هیچی نمیدونم .دلم میخواد کار کنما اما الان حوصله ندارم احساس میکنم باید یه فرصت به خودم بدم . بعد خودمو جمع کنمو از اول دوباره :(((( . انگار حالا که درسم تموم شده یه نقطه گذاشته شده وو اومدم سر خط. شروع کردن همیشه سخته برام همیشه. حتی نمیدونم این نقطه ای که ته این قضیه گذاشتم بعد از به نتیجه رسیدنش بوده یا هیچی نشده همچنانو تموم شده. باید به اینا فکر کنم باید به تمام ایرادام فکر کنم به تمام چیزایی که نتونستم انجامش بدم. اما الان نه الان نه شاید فردا شاید بعدا که بهتر بودم نمیدونم. نمیدونم. دلم میخواست خودمو میتونستم برم گمو گور  کنم از همه جا از همه چی از همه کس . فعلا که فقط این قرصست که میذارتم تو بی خبری. تو همین جایی که هستم گمو گورم میکن و زمانو ازم میگیره.

  • مائده

نظرات  (۱)

  • دچـــــ ــــــار
  • مبارک باشه کارشناس شدنتون :)
    پاسخ:
    مرسی :))))))))))