روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

286 : فرانتس کافکا / صادق هدایت



بخشی از نامۀ فرانتس کافکا به دوستش اسکار پولاک : «… فکر می‌کنم اصولاً آدم باید کتاب‌هایی بخواند که گازش می‌گیرند و نیشش می‌زنند. اگر کتابی که می‌خوانیم مثل یک مُشت نخورد به جمجمه‌مان و بیدارمان نکند، پس چرا می‌خوانیمش؟ که به قول تو حال مان خوش بشود؟ بدون کتاب هم که می‌شود خوش حال بود. تازه لازم باشد، خودمان می‌توانیم از این کتاب‌هایی بنویسیم که حال مان را خوش می‌کند. ما اما نیاز به کتاب‌هایی داریم که مثل یک ناخوش حالی ِ سخت دردناک متاثرمان کند؛ مثل مرگ کسی که از خودمان بیشتر دوستش داشتیم؛ مثل زمانی که در جنگل‌ها پیش می‌رویم، دور از همهٔ آدم‌ها؛ مثل یک خودکشی. 

کتاب باید مثل تبری باشد برای دریای یخزدهٔ درونمان…» 

بخشی از کتاب نامه های فرانتس کافکا به پدرش


امروز 3 ژوئن سالروز درگذشت کافکاست :(  . و خب دلم نیومد که ازش چیزی نذارم. یادتونه قبلا که حرف خوندن داستان حسنک وزیر پیش اومد (تاریخ بیهقی) گفتم دلم نمیاد بخونمش. هرچند خوندمش ولی اینقدر عربی داشت و یجوری بود فقط کلیت ماجراشو فهمیدم باید خودم کتابشو بگیرم بعدن شاید تو کتاب فرق داشته باشه داستانشو تو نت خوندم :( .حالا اون موقع یاد این نوشته ی کافکا افتادم که حرفه نویسنده خیلی وقت پیش تو پیجش گذاشته بود. آدم نباید فرار کنه. من همیشه یعنی بچه تر که بودم نمیخوندم داستانایی رو که آخرشون تلخ بود و بد تموم میشد. البته در این مورد شانس آوردم چون کتابای مودب پورو هیچکدومشو حاضر نشدم بخونم چون میدونستم به بدترین وجه تموم میشه ! نخوندن اون کتابا و وقت نذاشتن روشون خودش خوش شانسیه :) اما کلا این اشتباست .آدم رشد نمیکنه. مجبور نمیشه فکر کنه. 


خیلی وقت کتاب آشنایی با صادق هدایت رو دارم میخونمش. فقط 15 صفحه مونده و من اصلا دلم نمیاد که تمومش کنم. چقدر این بشرو دوست دارم. بخش دوم کتاب خیلی بهتر نوشته شده یعنی خیلی بهتر من تونستم هدایت رو بشناسم و بفهممش و درکش کنم نسبت به بخش اول. اما کلا کتاب خوبی بود .فکر کنم وقتشه که تمومش کنم خیلی دیگه دارم کشش میدم با این امید تمومش میکنم که بعدش کتاب پزشک دهکده کافکارو دست بگیرم نشر خوارزمی ترجمه فرامرز بهزاد . کتاب کم حجمیه .راستش نمایشگاه کتاب اول میخواستم کتاب مجموعه داستانهای کوتاه کافکا رو بگیرم که برای نشر ماهی هست اما نشد دیگه آخرش . اینو گرفتم تا بعدا این کتابم حتما بخرم.


 آشنایی با صادق هدایت / م.ف.فرزانه / مرکز



نظرات  (۱)

  • مهدی حیدری
  • نمیدونم من اینطوریم یا همه مثل من هستن!
    وقتی به عکس های کافکا نگاه میکنم یه حسی بهم دست میده...یه حس خوب.یه حس عجیب انسانی...خیلی این مرد رو دوست دارم.و همچنین مرد شریفی همچون صادق هدایت
    این از این
    یه چیز که میخوام بگم اینه که ارسطو میگه:یکی از نشانه های ذهن تحصیلکرده این است که سرگرم یک اندیشه شود بدون پذیرفتن آن...
    به نظر من آثار و متن هایی که آدم باهاش مخالفه یا ازش بدش میاد درس بیشتری به آدم میده...

    پاسخ:
    منم مثل توام :) کافکارو و هدایت رو خیلی دوست دارم .
    خب ادم سر گرمو درگیر که میشه . تو مسائل اما دنبال چیز بیشتری هستی بالا تری. یعنی میخوای برسی هرچند که هیچ جواب قطعی وجود نداره :(
    درسته احتمالا این یه راهشه.