روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

2609 : پانسمان امروز

خب بزار بگم بهت امروز چجوری شد. رفتم صبح حموم مگه باندا کنده میشد هی خیس کن هی خیس کن تا بالاخره جدا شد. حالا نمیخوام جزئیاتو بگما. خلاصه بعدش بزور فرنی چپوندن بهم که سرما خوردم گلوم نرم شه :/ حالا منم حالم بد. بالاخره هفتو نیم راه افتادیم. چون زود رفته بودیم خلوت بود. دکتر دوباره دیدو. یه دکتر دیگه البته. گفت هرچی صالحی گفته همون کارو کنین. دکتره بداخلاق هست ولی کارشو همه میگن خوبه. امیدوارم منم عمل کنه :/ نمیدونم چجوری بگم نمیخوام بی انصافی کنم در حقش امروز منشی میگففت بع خانما توضیح نمیده چون یه دفعه به یکی توضیح داده طرف غش کرده افتاده زمین ://// ملت هم سوسول. خلاصه هرچی که هست مهم کارش شاید اصلا همه تمرکزش رو کارش نه چیزای دیگه حتی اخلاق :دی. این گذشتو یه ساعت طول کشید منشی بیاد تا واسه پانسمان هزینه پرداخت بشه و این داستانا وقتی میگم سه ساعت یعنی جلوی اون قسمت سیصد تا ادم خانم حال نداره تکون بخوره سرش تو گوشی. اینا همه مسئولیت پذیری دیگه که ادما وقتی برای یه کاری گذاشته شدن باید نسبت بهش مسئول باشن. حالا هی من نمیخوتم غر بزنم. خلاصه من حالم بد تهوع داشتم ولی همچنان اوکی بودم تا تو ماشین که گفتم تشنمه یه قلپ اب خوردم اغا همون بس بود همونو دیگه چشتون روز بد نبینه برگردوندم :/ حالا اینام اصرار که اومدیم خونه باید بخوری مایعاتو چیو. چیو بابا ولم کنین. اب هویج میدن بهم اندازه یه پارچ :/ عذابی یعنی. میدونم نباید بیشور بازی درارم باید بخورم اما میل ادمم در یه حدیه دیگه نیست؟ خلاصه حالا قراره جمعه دوباره برم پانسمان عوض کنم دوشنبه دوباره پیش همون دکتر معروفمون ببینم چی میشه. عمل میشم نمیشم. کلا بگم نمیخوامم کسی توجهی نمیکنه حکم هویجو دارم. اومدم خونه هم همش توی چرت بودم و سردم بود سرما خوردگیم که قوز بالا قوز. الان تازه نهار خوردم اگه بشه بشینم. بشینم که نه خوابیده کار کنم کتابو اینا فردام امتحان فاینال زبان دارم هیچیم نخوندم هیچیم یادم نیست. هوووف. همین. برام امیدوار باش که همه چی خوب پیش بره حتی اگه درد داره. من فکر کنم که امادم. :(((( دلم خونه رشتمو میخواد با مها دوتایی کار کنیم. :( این روزا این چیزاش اصلا خوب نیست. 

  • مائده

نظرات  (۱)

  • هیوا جعفری
  • امیدوارم همه چی خوب پیش بره و برگردی به روال سابق

    پاسخ:
    منم امیدوارم خیلی مزخرف دارم زندگی میکنم :(