روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

2608 : تصمیم

خب میدونی امروز درگیر بودم. تمام روز رو با خودم. این که خب وقتشه ترسهام رو بپذیرمو شاید مثل یه انسان بالغ قبول کنم که اتفاقی برام افتاده. اگه بقیه از جو دادن بهم دست بکشن علل خصوص دکترا. من فکر میکنم وظیفه ی یه دکتر اول از همه دادن ارامش به مریضش هست نه این که بدتر حالشو بد کنه. که البته این چیزی ه من میگم مخالف گفتن واقعیت به مریض نیست. فکر میکنم این مهارتی هست که هر دکتری بهتره بلد باشه و اگه هرچقدرم خوب بلد نباشی برات یه ضعف عمیق هست. نمیدونم بالاخره چی میشه. عمل میکنم نمیکنم خوب میشم یا چقدر طول میکشه. امیدوارم اتفاقات بدی در انتظارم نباشه. خیلیا بدتر از من خوب شدن. و من امیدوارم. البته این ضعف در مورد پرستارها هم هستا. یه پرستاره میگفت فقط باید تحمل داشته باشی خوب میشی:/ اخه این حرفه. یجوری میگی انگار چیز وحشتناکی در انتظارمه :/ از این حرفا زیاد بود البته ادمای خوبم بودن. کسایی که بد بودن زخممو انکار نکردن اما گنده اش هم نکردن. ترجیح میداد رشت باشم چون دکترش از این نظرها خیلی خوب بود. هم بهت میگفت چته هم حالتو بد نمیکرد. بگذریم. امروز همش به این چیزا فکر میکردم. فردا دوباره میرم پانسمان. احتمالا بستری نمیشم چون پنجشنبه جمعه تعطیل تقریبا بیمارستانا. بازم معلوم نیست. به مامان میگم یه دکتر دیگه هم ببینتم. احتمالا شنبه بشه. راستی فردا بالاخره دکتر هست روان پزشکم. تلفنی قراره باهاش حرف بزنم. حالا تو این هیری ویری ولی خب لازمه. دیگه این که هر اتفاقی بخواد بیفته میفته. ترجیحم اینه درست فکر کنمو تصمیم بگیرمو خودمو اماده کنم و یه دختر قوی باشم و نترسم. اینام تجربه است هرچقدر شاید سخت یا دردناک. میگذره.

 

از فردا قراره بشم همون مائده ی پرکار تصمیمم اینه. تحت هر شرایطی کارتو بکن حداقل بیشترین تلاشتو. بریم کتاب بخونیم. 

  • مائده

نظرات  (۱)

  • هیوا جعفری
  • من یه خاله دارم که زودپز تو صورت منفجر شد و به حدی صورتش داغون شد که من ازش میترسیدم و خونشون نمی رفتم

     بعد یکی دو سال کاملا مث قبل شده و حتی یه جای سوختگی کوچیک هم نمونده

    امیدوارم خیلی زود تو هم خوب بشی 

    پاسخ:
    مرسی عزیزم امیدوارم زودتر خوب بشم.