روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

2606 : حال بد !

اومدم خونه. حالم خوبه فقط یه خورده حالت تهوع داشتم. نه صبحونه میلم کشید نه نهار مامان بزور بم یه چیزی داد بخورم گفت واسه گشنگی تهوع گرفتم. هنوز نتونستم های های گریه کنم :( بستری نشدم تا مامان اینا ببینن چیکار کنن. منم که مداد. میگم بریم رشت دکتره خیلی خوب بود. این دکتره اینجا اصلا اخلاق نداشت. خیلی بد بود ازش ترسیدم به خدا. همه هم میگن بهترین دکتره اما اخلاق نداره یهو لج میکنه باهاش بحث کنی یا یهو لج میکنه میگه مریض کشی دیگه رو قبول نمیکنه. به هر حال الان مثل یه بچه پنج ساله میمونم. کلا از همه چی میترسم به غلط کردن افتادم. هی میگم رشت خوب بودا گوش نمیدن تکلیف ادمم مشخص نمیکنن که اقا جان خودمو باید برای چی اماده کنم. من میترسمممممم. لعنتی.  به نظرت چی میشه حالا؟؟ خدا کنه با این دکتره منو در نندازن خیلی بد بود. خیلی. تازه به خاطر چاقیمم یه ریسک عملم. یعنی بیهوشیو این داستانا. اگه مردم دیگه خوبی بدی دیدی حلال کن ://// اوووف دارم چرند میگم شاید. بیخیال. اصلا هرچی شد. میخوام یه کتاب بخونم. هرچی. اگه حوصلم به مائده های زمینی نیومد نمیدونم. یه چیزی میخوام فکرمو منحرف کنه. خوندن این کتاب تمرکز میخوادو حوصله که من ندارم الان. کاش همه چی درست می شد. کاش این یه ماه زود بگذره. فقط بگذره. از این حال خودم متنفرم. از این ضعفم از ترسم. از دکتره سگ اخلاق. میگم بد اخلاق بدتر باورت نمیشه. خیلی بد بود. خیلی. با من کاری نکردا کلا رفتارش حتی با مامانم برین بیرون من با پدرش حرف بزنم :/ خب عین ادم بگو میخوای چیکار کنی این ادا اصولا چیه. بیشووور. اعصاب ندارم. همه کتابامم شماله :((((( خود این های های گریه میخواد. 

  • مائده

نظرات  (۱)

  • هیوا جعفری
  • عزیزم 

    چقدر بده

    کاش کاری از دستم برمیومد

    پاسخ:
    مرسی :***