روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

2596 : کتاب : مائده های زمینی مائده های تازه

ای کاش اهمیت در نگاه تو باشد نه در ان چیزی که به آن نگاه میکنی.

 

دلبستگی ، نه ناتانائیل ، عشق !

بی گمان می فهمیکه این دو یکی نیستند . از بیم از دست دادن عشق بود که من گاه توانستم با غم ها ، دلتنگی ها، و دردهایی بسازم که اگر جز این بود به آسانی در برابرشان تاب نمی آوردم. دغدغه ی زندگی هرکس را به خود او واگذار. 

 

گویی از باتلاقی عبور میکردم. رخوت خواب مرا در افسردگی فرو می برد و خفتن این افسردگی را درمان نمیبخشید. پس از صرف غذا به بستر میرفتم ، می خوابیدم ، سپس خسته تر از پیش ، با ذهنی که گویا برای استحاله ای بی حس و حال گردیده است ، بیدار می شدم. 

 

کاش هر هیجانی بتواند برایت به مستی بدل شود. 

 

بیماری های شگفتی در جهان هست و آن خواستن چیزی است که نداری.

 

این کتاب عالیه یعنی خیلی دارم باهاش کیف میکنم دلم میخواد بیشتر ازش بنویسم. باید بیشتر بخونمش و جلوتر برم.نهار هنوز نخوردم باورت میشه هنوزم گشنه ام نیست. مهام امروز اصلا خونه نیومد. ساعت شیش همو میبینیم تازه. دلم میخواد زودتر کلاس زبان تموم بشه بیام خونه کتابمو بخووونم. دلم نمیخواد بذارمش زمین. آدمو میبره به جاهای دیگه. بقیه کارامو تقریبا کردم فقط یه درس دیگه از فرانسه مونده با دو سه تا کار

کوچیک دیگه که بهش باید برسم. خیلی هم خستم امروز خیلی کار کردم. حمومم رفتم تازه. ترگلو ورگل :دی. همین گشنم شد یهو برم یع چیزی بخورم!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی