روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

2548 : امروز

خب اومدم بگم از ظهر چقدر کار کردم خب کتابمو رسوندم به بارکلی. البته بازم میخونمش فقط نصف دیگش مونده و من امیدوارم سرعتم تو خوندنش بیشتر بشه. الانم داشتم تکالیف زبانمو حل میکردم. نتم که قطع ادم نمیتونه ببینه درست نوشته یا نه یعنی از دیکشنری های انلاین استفاده کنه. هرچند که آدم دنیای بدون دنیای مجازی رو داره تجربه میکنه و ما برگشتیم به عهد بووووق. هیچ ارتباطی با دنیای اونور نداریم رسما. بگذریم. 

 

امروز کتاب که میخوندم همش خاطرات بدم یادم میومد. انگار یه حس بازدارنده درونم بود که سعی میکرد حواسمو پرت کنه یا منو ببره به جایی که تجربه ی بدی ازش داشتم. اما من همش پسش زدم و کتابمو خوندم فعلا که دیگه خبری ازش نیست. حسای بدم انگار دوباره تجربه بشن. 

دیگه این که چند روز پیش نوشته بودم دنیا برام بی معنی شده. انگار هیچ چیزی دیگه مهم نباشه هیچ تلاشی هیچ کاری هیچ هدفی... خب اعتراف میکنم اشتباه میکردم. اینو الان میگم اون لحظه واقعا هیچ نکته ای نبود که منو به این سمت سوق بده هیچی نبود من دنیا برام خالی بود انگار همه چی یک چیزه و اون یک چیز اصلا وجود نداشته باشه. میدونم اینا فقط فکرا و حسهای من بود شاید اصلا حقیقت نداشته باشن. اگه تو بودی بهم میگفتی باید تجربه کنم دنیارو. این که تمام تمرکزمو بذارم روی کارم. خب خودم همینهارو میگی. و موفق شدم جدا از اون اگه دنیا بیهوده بود چرا ادمای گنده تر از من ولش نکردن؟ حداقل تا سالهای زیادی دووم اوردن. و کار کردن و زندگی کردن. شاید کساییم بوده باشن که دست کشیده باشن اما کساییم بودن که با تمام سختی پاش وایسادن و در اخر بازی رو بردن. اگه دنیا البته یه بازی باشه. پس من زندگی کردنو انتخاب میکنم. چه بتونم چه نتونم یه رویاهام اتفاق بیفته چه نشه. به هر حال همه توانمو میذارم براش. بیا خوش بگذرونیم هر کس اونجوری که دوست داره.  به قول بودلر مست باید بود از چه ؟ از شراب از شعر و... یادم نی دقیقشو راستش ولی شعر باحالی بود. نمیشه هم سرچ کرد که هی میای سرچ کنی میبینی نمیشه رو مخ ادم میره. خب اینم یجورشه نباید غر بزنم امیدوارم زودتر درست بشه. برم دیگه باید از ریدینگ سوال درارم. 

  • مائده