روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

2534 : در خدمتت هستم ...

میدونی بعضی وقتا فکر میکنم دلم میخواد از ایران برم. برم یه جای دورِ دور. اما بعد میبینم نمیشه انگار که همه زندگیم اینجا باشه جدا از اون شرایطشم باید باشه که من ندارم هیچ کدومشو. پس بخوامو نخوام هستم. دلم میخواد به بهترین نحو ممکن باشم. دلم میخواد تو این وضعیت مزخرف میتونستم کاری کنم. برای ایران. برای مردمم. برای کسایی مثل خودم که راهو بلد نیستن. دلم میخواد کمکشون کنم. احساس میکنم با رفتنم از اینجا هیچ باری کم که نمیشه احتمالا بیشترم میشه. نه که دلم نخواد تجربه کنما نه من دیوونه ی دیدن پاریس یا نیویورکم. که البته دومی که اصلا نمیشه :دی فکر کن اما خب همه که رفتنی نیستنن. من میمونم با تمام سختیش. چون شرایطم ایجاب میکنه که باشم. شاید اگه منم شرایطم خوب بود اینکارو انجام میدادم. اما خب فعلا در خدمتتون هستم :دی فکر نکنی بیخیال فلسفه یا زبان خوندنام میشما نه اونا هستن تا آخر عمرم. من بیخ ریشتم ایران. از من خلاصی نداری. 

 

ساعت یازده خوابیدم تا یک یا دو این ططورا یه کم عذاب وجدان دارم :دی ولی واقعا نمیفهمیدم. ولی از دیشب کلی کار کردم نمیدونی چقدر خوشحالم. 

  • مائده

نظرات  (۲)

  • پوریا قلعه
  • خداروشکر ک خوشحالین :)

    پاسخ:
    ممنون :)
  • پوریا قلعه
  • ببین واسه من هرجا باشم مهم نیست

    راستش من با خدای خودم هستم و همیشه هم کنارمه

    فرقی نداره این بنزین کوفتی بشه 3 یا بیشتر

    فقط زندکی همونطور ک چشم باز کردیم روز ب روز سختر میشد الان بیشتر و بیشتر هم میشه (مثل همیشه)