روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

2533 : فکرای آزاردهنده

احساس میکنم خیلی عقبم. از همه چیز ، از همه کس. شاید که نه، قطعا نباید خودمو مقایسه کنم با چیزای دیگه با آدمای دیگه. ولی نمیدونم چرا این حس عقب موندگی اومده سراغم. فقط فکر میکنم عقبم. این که دیر دست به کار شدم. دیر فهمیدم. دیر دارم تلاش میکنم. نمیدونم. شاید باید عقب برونمش این فکرو. از یه طرفم نمیتونم همه کارارو با هم انجام بدم. به قول مامانم با یه دست نمیشه چند تا هندونه ور داشت. اما من میخوام که بردارم حتی اگه غیر ممکن باشه. ولی بازم حس عقب موندگی دارم. با این که تمام انرژیمو میدارم :( قرار میست امروز اصلا بخوابم. میخوام دیر بیدار شدن دیروزمو جبران کنم. اصلا دلم میخواد اینجوری کار کنم. تا حد مرگ کار کنم تا بیهوش شم. تا بعد زود بیدار شمو دوباره روزو شروع کنم. از عقب موندگیم میترسم. از کند بودنم بیشتر. میترسم هیچی اونجوری نشه که من میخوام. میترسم هیچ کنترلی رو زندگیم نداشته باشم. میترسم نتونم یا دیر اتفاق ها بیفته. مسئله ی من مقصد نیست. مقصد معینی مد نظرم نیست. من راهو میگم انگار برای من از مال بقیه سخت تره :( یا من از بقیه عقب تر و ضعیف ترم. میدونم نباید خودمو مقایسه کنم. هر آدمی در جایگاهش با خودش مقایسه میشه. همیشه اعتقادم این بوده هیچوقت رقابتی نبودم. الانم نیستم. فقط میخوام مطمئن شم مسیرم درسته. که میتونم یا نه. که نکنه از پسش بر نیام نکنه من ضعیف باشمو جا بزنم. اینا شاید اتفاق نیفته. من انگیزه کار کردنو دارم اما ترسشون تو وجودمه. امکاناتم کمه. از یسری رویاهام دست کشیدم. یه چیزایی رو مجبورم تحمل کنم اما نه. من هنوزم میتونم امیدوار باشم. این که زمانم تمامن مخصوص خودمه. این که یه جارو دارم که میتونم تمام روز یا شبو توش کار کنم. این ها کم نیست شاید باید ببینمشون. من فقط پنج ماه وقت دارم از این شمردن زمان متنفرم. اما مدام دهن کجی میکنه که من دارم میگذرم. کاش به برنامه هام برسم. کاش بتونم. تو برام بخواه. مطمئن میشم که میشه و من تلاش میکنم حتی اگه فقط به خاطر تو باشه به خاطر خودم ...

 

مهام بیدار شده. داریم با هم کار میکنیم. کاش نت درست شه بیچاره همه کاراش با اینترنت. 

  • مائده