روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

2529 : وقت استراحت

راستش خوندن کتابای تاریخ فلسفه یا راجع به فلسفه ی فیلسوفهای گذشته خوندن گاهی واقعا کسل کننده میشه. ترجیه میدم صد بار آثار بارت و سونتاگ رو بخونم. اما چه میشه کرد که خوندنشون لازمه و من باید راجع بهشون بدونم تا بتونم فلسفه برم دانشگاه. اگه البته یادم بمونه جزئیات رو :دی :/ خلاصه که فعلا دارم فلسفه ی لاک رو میخونم در مورد حالات بسیط و مختلط. که اگه بخوام بگم کلی طول میکشه. 

گفته بودم که اینجا مورچه زیاده. دیروز دوباره اومدم جارو برقی بکشم دیدم همشون غیب شدن خیلی هوشمندن فکر کنم به هر حال جارو رو زدم تموم شد دوباره اومدن. از سرو کول ادم بالا میرن هیچی دیگه مرتکب به قتل شدمو با پیف پاف کشتمشون دیگه بقیشون رفتن که رفتن فعلا نیست. عذاب وجدان گرفتم اما تقصیر من چیه هی تن میخوارید نگو راه مین رو بدنم :/ 

اینجا هوا سرده خیلی سرد. ولی مثل تهران برف نمیاد. عوضش یجوری بارون میاد که قابل گفتن نیست. انگار با سطل از بالا اب میریزن دیگه دوشو هم رد کرده. 

برم دیگه امروزو باید جبران کنم. وقت استراحتمو کم کنم تا به برمامم برسمو کتابمم زیاد جلو ببیرم تازه صد صفحه خوندم فکر کنم :(

مامانم به بابا بززرگم گفته برف اومده بابا بزرگم گفته خرس ها کجا رفتن؟ خیلی به خاطر الزایمرش ناراحتم. خیلی و البته برای بعضی وقتها قاطی کردن حافظه اش. ادم که پیر میشه میشه مجموعه کارایی که همیشه میکرده. خیلی نا خوداگاه به نظرم مثلا بابا بزرگ من میخونه شعرای مختلفو از سعدیو حافظ بگیر تا شعرای عامه. و البته چایی زیاد میخواد. یا کارای دیگه. کاش خوب میشد. :( 

برم دیگه فعلا تا استراحت بعدی.  

  • مائده