روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

2527 : غریب

عصری با مها رفتیم بیرون هم نون بگیریم هم مها پیرینت بگیره از نوشته ها. خلاصه تو این بارون بدو بدو رفتیم پیرینت که بسته بود نونوایم فقط سنگکو لواش پخت میکرد. نوناشون یجوریه هنوز عادت نکردیم بهش. بربریاش خوشمزه تره. خلاصه بعدشم مها یه مغازه دید برای خودش شلوار خریدو همین که اومدیم تو کوچه برق رفت. حالا هی برق میره هی برق میاد معلوم نیست فازش چیه. تصمیم گرفتم تنها که شدم بزنم برم بیرون ببینم چجوریه حسش. نباید بترسم از توی یه محیط غریبه بودن. باید شجاع باشمو تجربه کنم. به خصوص این که این تجربه احتمالا برام پیش نمیاد دیگه. تهران هرچیم که باشه باز شهر خودمه. جدا از اون من نزدیک خانوادمم ولی الان نه. امزوز کار کردم اما هنوز کارام تموم نشده. برم انجامشون بدم کتابم اونجوری نخوندم یعنی دو تا فصل خوندم فقط :( تا ده کار میکنم بعدش میخوابم سه بیدار میشم. شایدم یازده بخوابم. 

  • مائده