روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

2524 : عکاسی

فکر کنم پنج سالم بود که اولین عکسم رو گرفتم.  فقط به عنوان یه وسیله جادویی که چیزی رو ثبت میکنه بهش نگاه میکردمو احتمالا هیچ درکی از عکاسی نداشتم. اون موقع دوربینمون آنالوگ بود. با خودم دوربین رو بردم اردو حتی یک دفعه و عکساش هنوزم هست. اما وقتی شانزده هفده سالم بود بابا برام دوربین دیجیتال خرید. دوربین 500D کنون که هنوزم دارمشو اینجا پیشمه. اون موقع ها نمیدونستم عکاسی شغل محسوب میشه یا تو اگه باهاش کار کنی عکاس محسوب بشی. فقط عکس میگرفتم مثل یه سرگرمی. دوربین رو دوست داشتم اما بازم هیچ درک خاصی از عکاسی و عکس گرفتن نداشتم. رسیدم به پیش دانشگاهی فهمیدم عکاسی رشته ی دانشگاهی داره. دلم میخواست برم اما رتبه یک رقمی میخواست که من سال اول نتونستم و آزاد قبول شدم و سال دوم هم نشد و من همون آزادی که قبول شده بودم از سال قبل رفتم. فکر میکردم عکاسی دانشگاه تهران بهتر از آزاده. اما بازم درکی ازش نداشتم. من کسیو نمیشناختم از عکاسها برای خودم عکس جمع میکردم اما نمیشناختمشون. هیچ کاری از عکاسهای ایرانی ندیده بودم. پیش خودم گفتم حالا که دانشگاه تهران قبول نشدم باید توی دانشگاه جبران کنم. دنبال یادگرفتن بودم. دو ترم اول آنالوگ بودو بیشتر تکنیک یاد میدادن. کسی نبود بهم بگه عکاسی فقط سرگرمی تکنیکی نیست. با این حال عکاسی رو دوست داشتم و عکس زیاد میگرفتم بیشتر مثل همون سرگرمی و حتی برای نمره ی خوب. رسیدم به ترمی که تاریخچه عکاسی داشتیم. از شانسم با استاد حکمی داشتم. خب من هیچوقت با استادای سخت گیر مشکلی نداشتم. شاید تازه بود که من از عکاسا اونجوری که باید میخوندمو یاد میگرفتم این که از کجا همه چی شروع شد و تاریخ عکاسیم برام باز مثل یه سرگرمی بود اون ترم رسید به این که اسم یه عالمه عکاس رو هر هفته پای تخته مینوشت و ما باید یکی رو انتخاب میکردیم تا کنفرانس بدیم. عکسارو میدیدم. و عکاسهارو خط میزدم. تا رسیدم به جاکوملی نمیدونستم چی داشت که منو جذب خودش کرد اون ترم همونو کنفرانس دادم. البته دوبار کنفرانسش دادم یه بارم سر کلاس استادم که جفتشو اینقدر حول شده بودم بد بودم. اما با تمام اینها من هنوزم عکاسی برام یه سرگرمی بود فقط دلم میخواست انجامش بدم. درکی هنوز ازش نداشتم فکر نمیکردم روزی برسه که دلم بخواد مثل جاکوملی یا کسایی که دوست داشتم آدم بزرگی بشم. گذشت و من بالاخره با استادم آشنا شدم جالبه خیلی اتفاقی هم شد آشنا شدن باهاش و کلاس برداشتن. یکی از بچه ها که باهاش کلاس داشت عکساشو توی یه گروه دانشجویی گذاشت و من کنجکاو شدم وقتی دیدم یه مجموعه است. من بلد نبودم مجموعه کار کنم اصلا نمیدونستم چجوریه هیچ کدوم از استاداییم که باهاشون کلاس برداشته بودم این چیزارو یاد نمیدادن یا خودشونم نمیدونستن یا دلیلی نمیدیدن که بخوان بگن نمیدونم تفکرشون چی بود. به هر حال من تازه اون ترم بود که فهمیدم میشه مجموعه کار کرد و پراکنده نباشه عکسها. و اصلا مجموعه چی هست یادگرفتم موضوع چیه ایده چیه هرچند هنوز گیر داشتم اما برای اولین بار یکی واقعا عکاسی رو بهم یاد داد. نمیخوام بی چشمو رو باشمو بگم از هیچ استادی چیزی یاد نگرفتم چرا بیشتر تکنیکی بود و نه بیشتر. اون ترم من تازه فهمیدم عکاسی چیه. و دید من به عکاسی تغییر کرد. دنیام بزرگتر شد. دیگه عکاسی فقط یه سرگرمی نبود تبدیل شد به یه مسئله ی جدی توی ذهنم. همیشه حسرت میخورمو میگم کاش از همون ترم اول کسی بود تا یاد بده این چیزهارو بهم. اما بعد میگم شاید لازم بود این جوری پیش بره تا من حقیقتو درک کنم و فراموشش نکنم. شاید مثل خیلیا که فراموش کردن یا بی توجه از کنارش گذشتن نباشم. دنیای من با عکاسی تغییر کرد. من تازه اون موقع بود که فهمیدم دلم میخواد یه عکاس باشم تا قبل اون هیچ ادعایی نداشتمو برام مهم نبود که چه جایگاهی دارم. اما دنیای من تغییر کرد. من به واسطه ی استادم عکاسی رو فهمیدم. با آدمای بزرگ آشنا شدم. و دیگه اون دختر بی اهمیت نبودم. حداقل به نظر خودم و برای خودم. از اون روزا خیلی وقته گذشته و من هنوز هر روز دارم به واسطه ی استادم و عکاسی یاد میگیرم و جهان رو تجربه میکنم. دنیای من بزرگ شد. دنیای من فقط محدود به درونم یا همون فقط کسی که دانشگاه عکاسی خونده نیست. من از جستجو کردنو یاد گرفتن این دنیا لذت میبرم. من دوستای خوبی پیدا کردم. من با ادبیات آشتی کردم من فلسفه رو شناختم. من فهمیدم چقدر عکاسی رو دوست دارم و چقدر برام با ارزش و جایگاه بالایی داره. فهمیدم دلم میخواد عمرمو بذارم براش تا بهتر بشم و عکسای بهتری بگیرم. و بتونم کاش یروز کسایی که مثل خودم بودنو آگاهشون کنم. مقاله رو که خوندم دلم تنگ شد برای عکاسی کردنم دلم میخواد دوربینو دست بگیرمو دوباره تجربه کنم این دنیارو. دوباره یکی بشم با دوربین. دوباره معجزه رو درک کنم که چجوری یه تصویر به وجود میاد و من انجامش میدم. کاش استادای دیگه هم دغدغه ی آموزشو داشتن. نه به کسایی که شاید پراکنده از اینورو اونور چهار تا چیز شنیدنو ادعا دارن. به کسایی یاد بدن که چیزی نمیدونن حتی و هیچ اگاهی ندارن. نمیدونم جریان چیه که کسایی که چیزی نمیدوننو نادیده میگیرن در صورتی که شاید اون آدم ظرفیتشو داشته باشه. چرا اینقدر بی توجه از کنارشون عبور میکنن. دلم میخواد به کسایی. یاد بدم که نمیدونن. دلم میخواد روزی نشون بدم توی آموزش دادن تبعیض نباید قائل شد بین کسی که نمیدونه و کسی که کم میدونه فرقی وجود نداره حتی کسی که خیلی میدونه هم فرقی نیست برای آموزش دادن. هرکدوم به اندازه خودشون ظرفت یادگیری دارن. من از استادایی میگم که هرکی قرو قمیشش بیشتر بود نمره میدادن. استادی که راز دار مشکل شاگردش نباشه من اسمشو استاد نمیذارم. من نمیشنیدم درست ترم فکر میکنم چهارم بود و یه دفعه دیدم اون استاد این موضوع رو به استاد دیگه ای گفته بود. به هر حال اول کم شدن شنواییم بود. نمیخوام وارد این بحث ها بشم. اون ادم شخصیت خودشو برای من نشون داد. و خیلی مهم نیست. خیلی نوشتم میدونم طولانی شد فقط به ذهنم رسید. و دلم میخواست بگم . 

  • مائده