روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

245 : دیروز

خیلی وقت نیست که بیدار شدم. هیچکس خونه نیست تنهامو گشنمه. هیچی نیست که دلم بخواد بخورم...

میدونی نمیدونم در مورد دیروز دقیقا چی بنویسم ولی میدونم خیلی مسخرست اگه از کل کتابا عکس بگیرم بزارم بعد بگم مثلا   اینارو خریدم.به مرور که دستم بگیرم تا بخونم عکسشونم میزارم. الان کلی کتاب نخونده دارم تصمیم گرفتم تا نخوندم اینارو کتاب دیگه ای مگه این که خیلی واجب  شد نخرم.برا این که عادت میشه هی کتاب بخری انبار کنی میخوام بخونمشون.از قبلم چند تا کتاب مونده نخوندم باید سریع شروع کنم خوبه از این لحاظ میدونم میتونم دلخوش و خوشحال بشم از اومدن تابستون چون دیگه هیچ ذوقی ندارم از اومدنش.

دییروز دیروز واای خیلی خجالت کشیدم رفتیم غرفه ای که برای استاد بود وای همش میگم کاش کمتر میگرفتم نه؟ هنوز فکر میکنم خجالت میکشم چرا باید این همه تخفیف بخوره.خیلی حس گندی دارم .یعنی همون خجالت و این که خیلی لطف کردن. حتی به خاطر کتابی که هدیه گرفتمم نه این که خوشحال نباشم. هدیه گرفتن و یادگاری موندن یه کتاب اونم از استاد برام خیلی ارزش داره خیلی خیلی زیاد که تو کلمات نمیگنجه . ولی میگم شاید نباید اون همه کتاب میخریدم اون همه هم نه ها ولی زیاد بود خب بچه میرفتی بیررون میخریدی الان خیلی ضایع شد؟؟؟؟ نمیدونم چجوری میشه این همه لطف رو جبران کرد .مگه میتونیم تمام کارایی که این دوسال بررامون کردن رو جبران کنم که از پس اینم بر بیام؟ نمیدونم نمیدونم باید چیکار کرد.بیخیال شاید نباید فکر کنم به این چیزا...

هنوز صادق هدایتو دست نگرفتم این پست کتاب تموم شه میرم اونو شروع میکنم.کتاب خوندن ذهنمو مرتب میکنه مثل یه داروی مسکن میمونه گاهی ...

دوتا کتاب عکس گرفتم شک داشتم الان بخرم یا نه یعنی گفتم تاستون بخرمشون اما خریدم دیروز و فکر کنم اگه نمیخریدم ذهنم مشغولشون میموند.


دیروز خیلی روز خوبی بود برام خیلی خوش گذشت .خیلی خیلی زیاد




دربارۀ بیداری / آیدین رحیمی پورآزاد/ حرفه نویسنده


نظرات  (۱)

  • دچـــــ ــــــار
  • :)
    پاسخ:
    :)