روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2438 : نویسنده ، خواننده

من نویسنده نیستم. هرچند که دلم میخواد یروزی بشم. احساس میکنم کسی که مینویسه حداقل در مقابل خواننده باید بیشتر بدونه. بیشتر خونده باشه بیشتر فکر کرده باشه. حرفی که میخواد بزنه باید چند پله جلوتر از فکر خواننده باشه. به نظرم لذتی که نویسنده میبره از نوشتن به خواننده منتقل میشه اما برعکسش خب شاید مشخص نباشه یا اگه هست نویسنده فقط در صورتی میفهمه که در مقام خواننده ، متنش رو بخونه. میدونم این حرفام خیلی سطحی هست اونم در مقابل نوشته های کسی مثل بارت. فقط فکر کردم به این چیزا. به نویسنده ، خواننده کتاب. 

دلم میخواست میتونستم بنویسم. دلم میخواد مثل کسایی بشم که خوندمشون. نمیدونم روزی وقتش میرسه یا نه اما دلم میخواد لذت نویسنده رو هم تجربه کنم. لذت کسی که یه متن یا یه اثر رو به سرانجام رسونده. 

بهترین ادمهایی که میشناسم خواننده و نویسنده های خفنی بودن یا هستن. این مثل یه حسرت میمونه برام که منم دلم میخواد مثل اونا باشم. حتی توی عکاسی. دیشب عکسای چند تا عکاسای مورد علاقمو دوباره میدیدم. اقا چقدر دلم خواست عکاسی میکردم و مثل اونا میشدم. اخر سر گفتم بیخیال همه چی دختر جان دوربینو بردار بزن بیرون هر چی شد. چته نشستی تو خونه هیچکار نمیکنی فقط حسرت میخوری. مگه بقیه فکر میکردن اونجوری که حتما یه چیز خفن درست کنن. فقط عمل میکردنو ررو خودشون کار میکردن. 

 

همین دیگه یه خورده افسرده ام امروز. داره بارونم میاد جات خالی. منمو یه خونه ی خالی :/// مها هرچند الان یه سر اومد خونه الان دوباره میخواد بره. منم سعی میکنم کار کنم اما خیلی کند خیلی بی حوصله دستم بهش نمیره. حالم خوب نیست. حالم اصلا خوب نیست. 

 

باید یه کوه ظرف رو بشورم از دیشب تاحالا تلمبار شده مورچه هم که جمع شده لعنتیا منتظرن فقط تو حال نداشته باشی بشوری جمع بشن. 

  • مائده