روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2430 : به سوی ۲۶ سالگی

تا دو ماه دیگه میشم یه دختر ۲۶ ساله. یه دختر ۲۶ ساله که تونسته تا امروزشو کار کنه. سخت کار کنه. یعنی از ۲۲ سالگی به بعدشو چون تا قبل از اونو بلد نبود چجوری میشه کار کردن و تلاش کردن برای ساختن زندگی و خودش. اینم یجورش هست دیگه همه که از بدو تولد نمیدونن. منم نمیدونستم چی از زندگیم میخوام. اما الان با تمام به ظاهر دیر بودنش احساس میکنم خیلی خوشبختم که میدونم و شروع کردم حتی دیر. این که کسی بود تا بهم یاد بده به نظرت چند نفر این شانسو تو زندگیشون دارن که کسی باشه که بهشون یاد بده؟ یادمه نمیخواستم دانشگاه آزاد برم فکر میکردم خوب نیست. همه دوستام سراسری قبول شده بودنو من مونده بودم. اینقدر گریه کردم که نگو :/ ولی من روحمم خبر نداشت قراره چی بشه. که بهترین ادم عمرمو میتونم ببینمو اشنا بشم باهاش. اینجاست که فکر میکنم ادم اختیار زندگیشو خیلی وقتها واقعا نداره اما این که کی اختیار ادمو داره رو هم نمیدونم. من حتی تا قبل اون ترم هم استادمو نمیشناختم. باورت میشه؟ نمیدونم اصلا چی شد که این ادم رو انتخاب کردم تا سر کلاسش برم. با حرف یکی از بچه ها بود که شناختمش اونم تو یه گروه. اره همین بود. اون دختره عکساشو فرستاده بود منم بهش پیام زدمو پرسیدم ازش و اینجوری شد که آشنا شدیم هرچند که اون راهش عوض شد اما من موندم.

امسال با تمام اتفاقاتش سال خوبی بود. سالی که تونستم بیشتر از قبل زندگیمو مدیریت کنم و تلاشمو کنم تا هرجور شده کار کنم. شاید این حرفارو باید همون دو ماه دیگه میزدم اما ادم با خودش درگیره. درگیره این که چجوری داره زندگی میکنه ، چی از زندگیش میخواد ، چیکار میخواد بکنه و... چهار ساله که دارم کار میکنم. به نظر کم میاد اما همین مدت کم که البته اولش بیش از حد کند بودم توی کار کردن منو از این رو به اونرو کرد. من تغییر کردمو تمام زندگیم عوض شد. من بزرگ شدم. واقعا بزرگ شدم. اصلا وقتی نگاه میکنم میبینم یه ادم دیگه شدم.نمیدونم چجوری اتفاق افتاد. به این فکر میکنم اگه همینجوری پیش برم بیست سال دیکه چجوری میشم؟ کاش ادم خوبی بشم. میدونم بازم تغییر میکنم. میدوننم بازم بزرگ میشم. ادم انگار ندونه چجوری اتفاق میفته. درسته ما بینش ادم خسته میشه دست میکشه نمیتونه منم الان چند روز دوباره بهش دچار شدم. کم کار کردم. حالا دوباره میخوام شروع کنم. آدم باید همیشه شروع کنه. هر روز صبح که چشماشو باز میکنه. حتی اگه سخته. برعکس همه من فکر میکنم این شروع کردن هست که خیلی مهمه. و سخت البته. شروع که کنی انجامش میدی و بالاخره تموم میشه اما تا شروع نکنی پایانی هم نداره. من کار میکنم و ثابت میکنم که میتونم. که ادم درستی میشم که به رویاهام میرسم که جبران میکنم زحمات کسایی رو که دوسم دارنو دوسشون دارم  . من دوباره شروع میکنم  . هر سنی که باشم. هر روز و هر روز. دلم میخواد ۲۵ سالگیم با سخت کارکردن تموم بشه و پرونده اش بسته بشه. ۲۶ سالگی جان من دارم میام

 

  • مائده