روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2428 : تو آژانس

الان نشستم توی این آژانس تا ماشین بیاد. یعنی مها رفته پول بگیره کارت نمیکشه اینجا. از صبح که بیدار شدم زمان مثل چی گذشت تا الان شد. نهارم نخوردیم منتظریم فقط زودتر بریم. امروز دیدی که همونجور که گفتم رفتم پای تخته ریدینگ رو خوب خوندم سوالم جواب دادم یه سوال رو اشتباه شنیدم :( که معلم فهمید چون اونجوری که شنیدم جوابشو دادم. ضایع شدم؟ به هر حال رایتینگم قوی تر از سپیکینگم هست و نمرش هم بالاتر شد 88 اسپیکینگ هم 82 . خب زیادم بد نیست باید رو خودم کار کنم.

دوست دارم زودتر برسم تهران. زودتر خونه تا نرسم آروم نمیگیرم. کلی ححرف دارم بزنم اما الان اصلا تمرکز ندارم که بگم. خلاصه که اینجا الاف علاف شدیم. هوووف. منتظر یه نفر دیگه ایم حالا ماشین اومد اما ادم نیست :دی. 

امروز هیچ کاری نکردم فقط ریدینگو از کله سحر واسه خودم تکرار کردم تا موقع صبحونه خوردن تا حتی موقع جارو زدن اینقدر گفتم که حفظ شدم میخوندمم بیشتر از حفظ میخوندم تا از رو کتاب :/ یه همچین ادم بی جنبه ایم من. ولی خوشحالم بالاخره رفتم پای تخته یه بار از رو دوشم برداشته شد. چی بود هی میخوندم هی نمیبردم استرسم بیشتر میشد. 

دیشب فکرم درگیر اختیار بود. این که ما اختیار از کجا میدونیم که مختاریم. چجوری ثابت میشه هنوزم دارم بهش فکر میکنم. دنبال یه کتابم که بخونم بخصوص دلم میخواد نظر فلاسفه غرب رو بدونم. اما کتاب سراغ ندارم تو اینترنت هم پیدا نکردم شایدم باید بیشتر دنبالش برم.

  • مائده