روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2408 : دو دنیا

کتاب تاریخ فلسفه جلد چهارم ، کاپلستون ، اعوانی ، نشر علمی فرهنگی

در مورد همه ی عقایدی که تا آن زمان پذیرفته بودم فکر کردم که هیچ کاری بهتر از این نیست که سعی کنم همه را یکباره به دور افکنم تا بعدا یا عقاید بهتری را جانشین آنها کنم یا همان عقاید را پس از ان که با نظام عقل تطبیق کردم حفظ کنم. 

 


 

بهت گفتم که مامان اینا رفتن و من خب دلتنگی عادت شده برام کسایی که دوست دارم نزدیکشون باشم و نیستم. پس کاری ازم برنمیاد جز صبر کردن. کل زندگیه من بر پایه ی همین گذشته. البته تقریبا. از اون موقع کلی کارامو انجام دادم. داشتم فکر میکردم باید زودتر دانشگاه رو قبول بشمو تلاشم باید زیاد باشه چون ممکن شنواییم کمتر بشه و دیگه نتونم. این خیلی بهم استرس میده که نمیدونم چی میشه. از این بدتر میشه یا نه دکترم میری که بهت نمیگن نهایتش با دلسوزی میگن کاریش نمیشه کرد. چقدر از این دکترا متنفرم. دکتر که نباید دلسوزی کنه یعنی نباید حداقل بروزش بده. کلا ادمای دیگه هم. دلم میخواد باهام رک و صریح باشن که متاسفانه تا الان نبودن. 

از صبح جدا از کارکردن با مها فقط خورده ریز خوردیم :/ اینجوری قطعا قرار نیست که پیش بریم امروز واقعا خب یجوری بود و ما اولین باره اینجوری از خانوادمون جدا میشیم. به نظرم تجربه فوق العاده ای باید باشه هرچند که دلتنگی داره. 

دلم میخواد یه عکاسِ نویسندهٔ فیلسوف بشم. یعنی میشم؟ نمیدونم. اما فکر نکنم شنوایی داشتن یا نداشتنم تداخلی با اینها داشته باشه. فقط مشکلم دانشگاه رفتن هست که خودش داستانیه. میترسم دیر بشه فقط همین. همین باعث میشه ناراحت باشم با به خاطر آوردنش. نه ناراحتی از نشنیدن بلکه از دانشگاه نرفتنم. از انجام نشدن هدفم. حتی اگه بخونم خودمم ولی دلم میخواد اون محیط رو تجربه کنم. میدونی چی شد تصمیمم رو دیگه قطعی گرفتم. من میرم خود فلسفه. چون کامل تره. و با روحیه ی منم سازگار تر. چند وقت پیش چند تا از دروس فلسفه ی هنر رو دیدم. به شدت به نظرم مزخرف اومد. مثلا تفسیر اثار هنری و از این چیزا. خلاف چیزی هست که یاد گرفتم و بهش اعتقاد دارم. و کلا خیلی دروسش تکمیل نیست و کمم هست. خیلی تفاوت داره با فلسفه ی غرب. من فلسفه ی غرب رو میخوام راستش. اونجوری فلسفه ی هنر رو هم میخونم و میتونم کار کنم روش. 

ببخشید تکه تکه مینویسم نمیدونم چمه مطالب تو سرم همینجوریه الان. تکه های جدا جدا که دارن شنا میکنن :/

میدونی چی یادم اومد؟ اون نشست ای بود که سال ۹۵ رفته بودم پدیدار شناسی همچین چیزی بود تو وبمم نوشته بودم یادتونه؟ یه دختره کنارم ننشسته بود ازم پرسید چی میخونم منم گفتم عکاسی بعد پرسیدم تو چی میخونی گفت فلسفه ی هنر یادمه سمعکم داشت خودم دیدم نشسته بودو گوشم میداد اگه بقیه میتونن چرا من نتونم؟ چرا من باید نگران باشم. اصلا چه اهمیتی داره این مسائل. نباید بهشون فکر کنم. الان یه فرصتی برام پیش اومده که بتونم فقط کار کنمو مطالعه کنم. باید ازش بهره ببرم شاید سال دیگه اینطوری نباشه. مگه من میدونستم امسال میام رشت با مها دوتایی زندگی کنیم. تو خوابمم نمیدیدم همچین چیزی رو. ولی شد. کاش سال دیگه هم اتفاقای خوبی بیفته. 

دلم میخواد عکاسی کنم. حالا از وقتی من تصمیم گرفتم باز شرایط افتاده اون دنده :دی  استادم میگفت عکسها از یه جایی به بعد باید به حالو هوای خودمون بره...

خلاصه که به همچین چیزایی فکر میکنم. به خصوص شنیدن یا نشنیدن. البته کم شنیدن خودش نکات مثبتیم داره برای نشنیدن فقط کافیه سمعک رو خاموش کنی و با خیال راحت به کارت ادامه بدیو هیچ صدایی مزاحم کارت نمیشه. من با این قسمتش حسابی حال میکنم. با این که ناشنوا نیستم اما کلی حال میکنم باهاش انگار سمعک رو که در میارم پرت میشم تو یه دنیای دیگه. دنیایی که خلوته و خودمم و خودم میتونم فکر کنم انگار وصل میشم به درون وجودم به درون فکرهام. برعکس وقتی سمعکو میذارم پرت میشم به دنیای بیرون و شلوغ. دنیایی که بقیه هم تجربه اش میکنن. اما من هردو دنیارو دوست دارم شاید اگه روزی یکیشو از دست بدم ناراحت بشم. اما دروغ چرا دنیای درون لذت بخش تره اما میتونی به همه چیزهایی که تو دنیایی بیرون تجربه میکنیو توش به یاد بیاری و بهشون فکر کنی. من به وسیله ی یکی از ابداعات بشری قطع و وصل میشم به دنیای بیرونی و درونی. یه وسیله ی کوچیک. نمیدونم کی اختراعش کرده اما دمش گرم. مثل عینک میمونه وقتی که حوصله ی دیدنو نداری برش میداریو با خیال راحت با چشم باز به هیچی تقریبا نگاه میکنی. دیدت دیگه وضوح نداره. رنگا پخشن برات. همه چی تبدیل میشن به سطوح یکنواخت. البته بستگی به درجه چشمم داره دیگه. بگذریم. مثلا حرفم نمیومد ولی باز کلی نوشتم. بهتره برم باید برای فردا نهارم ماکارانی درست کنم مها نیست و من تا عصر تنهام. 

  • مائده