روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2399 : روزایی که فکرشو نمیکردم. امروزی که هستم.

الان که دارم مینویسم هیچوقت فکر نمیکردم بعد از تموم شدن دانشگاه تو همچین وضعیتی باشم! چقدر از تموم شدن دانشگاه و رسیدن روزای بعدش میترسیدم. چقدر گنگ بود برام. حتی مخصوصا پایان ناممو انداختم شهریور یا همون مهر. چون نمیتونستم تصور کنم چجور آدمی قراره بشم. چیکار باید کنم و چجوری. اما انگار همه چی ناخودآگاه شکل گرفت! انگار نه انگار که دانشگاه تموم شده. من عوض شده بودم و فقط زمان میخواست تا یادبگیرم چجوری باید باشم و از همه چیزایی که یادگرفتم استفاده کنم. باید همه چیزایی که یادگرفته بودمو میریختم روی یه میز و مرتبشون میکردمو ازشون استفاده میکردم.  

اول از همه فهمیدم هیچی تموم که نشده هیچ تازه اصل ماجرا شروع شده  تازه وقتش بود رو پای خودم وایسم. هرچند میترسیدم اشتباه کنم و بدون اشتباهم نبودم تا الان اما سعی کردم همه چیزو یادم بمونه من یه بار امتحان کرده بود میدونستم فقط باید به حرفای استادم عمل کنم موبه مو. میدونستم اگه گوش کنم و انجام بدم نتیجه میگیرم به خاطر این که من از آینده خبر نداشتم چیزی که استادم میدونست و تجربه ای که داشت رو من نداشتم. اولین قدم کتاب خوندن بود قبلا با بچه ها از استاد خواسته بودیم تا بهمون معرفی کنه. من از همون لیست شروع کردم اونم نه اینجوری که شیش ماه طول بکشه یه کتاب تموم شه سعی میکردم بدون وقفه بخونم و درست بخونم هرچند یسری کتابها که سخت بودن طول میکشید اما زیاد نبودن. و خوندن اولش سخته اما بعد چنان لذتی میبری که قابل توصیف نیست لذت یادگیری لذت تجربه لذت این که میفهمی چقدر چیز وجود داره که بخوای کشف کنی و دنبالش بری. به واسطه ی هر کتابم با نویسنده های دیگه اشنا میشیو این تمومی نداره. کار بعدیم خوندن مقاله بود. مقاله های استادم که با بچه ها قرار گذاشتیم خریدیم من خوندمشون کم کم همشو و انگار همونها برام کلاس درس بود.  قدمای بعدی این بود که استادم گفته بود بنا به دلایلی بهتره ارشد عکاسی نخونیم و میتونیم جاش رشته های دیگه ای بریم. این توصیه ای بود که من بهش عمل کردم راستش اون موقع نمیدونستم که امروز علاقه مند میشم به خوندن فلسفه. ولی خوشحالم بهش عمل کردم و امروز انتخابم فلسفه است. اموزش زبان، ساز اینها هم بود خب من به  زبانو اول خودم شروع کردم به یاد گرفتنش تا الان که سه ترم زبانو گذروندم با کلاس رفتن چون خوندن زبانو بلد نبودم به اون صورت پس بعدش تسلیم شدمو رفتم کلاس تا واقعا یاد بگیرم. موسیقیم من نمیتونستم عملی کنم هم این که دیر بود به نظرم هم این که گوشم مشکل داره و هم این که به نظرم رسید انرژیمو بهتره بذارم رو کارای اصلی دیگه که خیلی عقب بودم هرچند حسرت بلد بودنش به دلم میمونه. و عکاسی. من نمیدونستم چیکار کنم پس با ادامه دادن یکی از مجموعه هام شروع کردم هنوز آماده نشده بودم و در خودم نمیدیدم که یه مجموعه ی جدید شروع کنم! میترسیدم اشتباه کنم. چند ماه کار کردم و تا همین چند ماه پیش که یه مجموعه جدید رو شروع کردم تازه که اونم نمیدونم اصلا خوب شد یا نه اما خودم دوسش دارم. چون جرئت کردم حتی اگه عالی نشده باشه.

میبینی من نمیدونستم همچین روزی میرسه و تعریف میکنمو آیندم گنگ نیست تو این مدت هم خیلی خودمو شناختم شاید خسته شدم اما دست نکشیدم. فقط عمل کردم هرچی که میدونستمو یه جاهایی اشتباه کردم اما سعی کردم وقتی متوجهش شدم جبران کنم. از آدمی که الان هستم خوشحالم این که هنوز توی اون حال و هوام هنوز این ریسمان قطع نشده. منظورم از اون حالوهوا عوض نشدنم نیست اتفاقعا هم من عوض شدم هم حالم عوض شده ولی هنوز کنده نشدم ریسمان قطع نشده منو نگه داشته. آینده برام روشن تره. فقط یادم افتادو میخواستم تجربه اون روزایی که ترسش رو داشتم بنویسم. ترس فراموش کردن ترس نتونستن. ولی من تونستم سعی کردم فراموش نکنم مرور کنم روزامو. چقدر خوشحالم برای خودم گفته های استادمو همونجور که برای استادم نوشتم برای خودم نوشتم چقدرم توش غلط دارم تازه الان وقتی مرور میکنم هنوز چیزای بیشتری ازش یاد میگیرم. خب اینم از یادآوری روزایی که خوب و بد گذشت. هیچوقت فکر نمیکردم اینجوری بشم دلم میخواد ادم بهتری بشم کتابای بیشتری بخونم و.. کاش از پسشون بر بیام.

گفتم بهت که دیروز برنامه ریزی کردم؟؟ یه برنامه ی سخت. هنوز تموم نشده اما امروزو عالی بودم اگه رخت شستن وسطش با این ماشین لباسشوئیه نبود بیشترم میخوندم :دی خلاصه که فعلا راضیم از خودم کاش از پس مجموعه جدید بر بیام فعلا که تمرکزمو گذاشتم رو دیدن و مرور کردن کارای عکاسایی که دوسشون دارم تا چه پیش آید. برم خیلی دیر شد وقت خیلی کمه راستی مامان فردا میاد دو تا کتابم برام خریده از منابعم اخه ما خونمون اربعین مهمون داریم شب قبل اربعین البته بعد ۲۳ وم میریم تهران من تا اون موقع کتابایی که دارمو قراره تموم کنم طبق برنامم اگه بشه البته که میشه بعد کتابام تموم میشه بهم گفت میخواد برام بخره منم دوتاشو گفتم چون مهام برای دانشگاش کتاب میخواست و میرفت انقلاب کلی ذوق دارم. حالا برم تهران هم میخرم باز کتاب چون کمن اینا. همین بهتره برم چه یادآوری خوبی بود. مرور کردن روزایی که میترسیدی خراب کنی و تهش میگی به خودت هی زیادم بد نبودی دختر جان سعی کن بهتر بشی. اعتماد بنفسم رفت بالا دیگه خیلی :دی بهتره از منبر بیام پایینو ادامه ی کتابو بخونم ببینم قرن هجدهم چه کسایی بودن. 

 

اینو یادم رفت بگم که دلم میخواد در آینده مثل کسایی بشم که بزرگن مثل استادم سونتاگ بارت ادمز اونز جاکوملی  و ... که کلی دوسشون دارم. دلم میخواد دنیا های دیگرو تا جوونمو وقت دارم کار کنمو بهشون برسم. دلم میخواد یروزی که آینده رسید بگم دمت گرم مائده ببین کجا وایسادی دلم میخواد مثل امروز از خودم راضی باشم. دلم میخواد دنیایی رو تجربه کنم که استادم سونتاگ بارت و ... تجربه کردن. دلم نمیخواد محدود باشم اینا فقط با کارکردن الانم اتفاق میفته. یه وقتا میگفتم کاش زودتر میفهمیدم اما الان میگم حالا که فهمیدم باید عمل کنم نباید دیر بشه. وقتی دفتر برنامه ریزیامو میبینم از خودم راضیم از کامل بودنش. دلم میخواد فقط مرگ باعث بشه تا من دیگه نتونم تلاش کنم. 

  • مائده