روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2392 : مجموعه جدید

از ساعت هشت بیدارم اما تازه میخوام کارای امروزو شروع کنم. البته تازه که نه از اون موقع تا حالا به عکاسیم فکر میکردم. یه مجموعه ی جدید در راااااههه هوووراااا :))))خودم کلی ذوق دارم براش. یه چیزایی تو مغزم گیلی ویلی میره ولی به قول استادم اجرا مهمه. خیلی مهم. میخوام به خاطرش حرفای استادم رو که زده بود مرور کنم حتما [شکلک رقص ]:دی خلاااصه که امروز با این فکرا شروع شده جرقه زد حالا که سه ماه اینجایی یه کاری کن بچه جان تنبلی نکنو کار کن کنکورم هرچی شد شد :دی. ولی نه درسمم سعی میکنم بخونم. فکر کنم ده سال طول بکشه تا من برم دانشگاه دوباره :/ دیگه این که تا شب کلی وقت میذارم واسه کارامو مطمئنم هدر نمیدم باید تکلیفای زبانمو بنویسم کتابمو بخونم دفتر استادمو بخونم دیگه میگم دفتر استادم منظورم دفتری هست که حرفای استادمو توش نوشتم بعد فرانسوی بخونم نگاهی به عکسها بخونم ماریو جاکوملی جانمو دوباره نگاه کنم و عکسای خودمو ببینمو برای اخرین بار فعلا انتخاب کنم از بینشون همین کارای کوچیک کل روز منو میسازه. دیشب بود فکر کنم دیدم یکی از بچه های استادم نمایشگاه زدن امروز صبح تازه بیدار شدم داشتم فکر میکردم کی برم نمایشگاهو ببینم که یهو یادم افتاد تهران نیستم اینقدر ناراحت شدم ولی کاریش نمیشه کرد. خورد تو ذوقم. :( همین به اندازه کافی دیر شد برم کار کنم.

 

 

  • مائده