روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

2388 : مائده

الان که داره مینویسه به شدت تحت تاثیر بارت قرار داره. کتابش جلوشه و هراز گاهی چشمشو از روش برمیداره و دوباره برمیگردونه. با بیقراری گوشیشو چک میکنه. نمیدونه دنبال چی میگرده. شایدم منتظر کسی. مادرش از صبح رفته تهرانو الان دیگه رسیده خونه. دلش تنگ شده هم برای شهرش هم برای مادرش. جاش حسابی خالیه. دلش میخواست خونه بودو پاییز رو تو شهر خودش تجربه میکرد. اینجایی که هست هواش مدام تغییر میکنه یه روز سرد یه روز گرم یه روز افتابی یه روز ابری تکلیف هواش مشخص نیست. انگار هوای اینجا هم مثل حال اون میمونه. دلش یه وقتا تنگ میشه ولی کاری ازش بر نمیاد. باید حسابی بیکاری که چندین روز گرفتارش شده بودو جبران کنه. زبانم که جای خود داره. تا به دوشنبه فکر میکنه انگار دلش هری میریزه. استرس میگیره و بعدش سرشو تکون میده تا فکرش از سرش بپره. تازه رسیده به صفحه ی صدمو به خاطرش کلی خودشو سرزنش میکنه اما امروز خیلی از کتابو جلوبرده. میخواد بشینه بقیه کاراشو هم انجام بده امشب احتمالا کتابشو تموم نمیکنه. هنوز که هنوزه یه سری گفته های بارت رو نمیفهمه با این که روشون فکر میکنه. یه چیزی گوشه ی ذهنش میگه کاش زود تر میفهمیدی و زودتر کتاب میخوندی. شاید حدودای ۱۴-۱۵ سالگی. اما دیگه ده سال گذشته و فایده نداره و دو ماه دیگه میشه یه دختر ۲۶ ساله که هنوز کلی چیز هست که یاد نگرفته و نمیدونه اما با اعتماد بنفس همچنان کار میکنه. الانم وقتش دیگه تموم شده و میخواد بره سر کارش. راستی اسمش مائده است و نمیدونه چرا همچین اسمی روش گذاشتن. سفره ی آسمانی یا هدیه ی آسمانی. با این حال احساس تعلق میکنه نسبت به این اسم و دلش نمیخواد با اسم دیگه ای بشناسنش. همین. یه بخشی از کتابو عکس گرفته و الان میخواد بزارش اینجا و بعد بره بره خودشو گم کنه لا به لای صفحه های کتاب رولان بارت. 

 

  • مائده