روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2387 : روز ۲۲۰ جمعه ۹۸/۷/۵

امروزم شروع شد. از ساعت پنج این طورها. همه با هم صبحونه خوردیمو بابا رفت مامانو بزاره که بره تهران :( مامان رفتو حالا منومها تو خونه ایم تا بابا بیاد. بابا رو نمیدونم تا کی میمونه ولی هست تا تلفن و انترنتو اینارو اوکی کنه. هرچیم ما بگیم از پسش بر میایم راضی نمیشن که. البته من خوشحالم که هستو یهو تنها نمیشیم ولی خب نمیخوامم اذیت بشه به خاطر ما. جفتشونو خیلی دوست دارم خیلی زیاد. دلم تنگ میشه براشون کاش زود به زود بیان. مامان که میگفت تا ما نریم شما نمیشینین سر کارتون. البته به خاطر این نرفت به خاطر بابابزرگم رفت که ازش نگهداری میکنن ولی اگه مامان نبود خونه ی اینجا خونه نمیشد. 

دیشب مقاله رو تموم کردم. یه یادآوری خوبی بود برام. حرفای استادمم برای خودم دفترمو باز کردمو خوندم. این که چقدر کار میکرده و غیره. الان شروع کردم به خوندن ادامه ی کتاب رولان بارت نوشته ی رولان بارت. تا شب سعی میکنم درست بخونمش و تمومش کنم. هرچند کارای دیگه ای هم هست. بازم تکلیف زبان دارمو کتابای دیگه که باید بخونم. راستی یادم رفت بهت بگم یه کتاب بود مخصوص زبان فلسفه بود برای کنکور هرچی گشتم تهران پیداش نکردم خود سمت هم نداشتش. مجبور شدم دو تا دیگه بگیرم. اغا اینقدر سخته که نگو فکر نکنم از پسشون بر بیام  مونده حالا تا من زبانم خوب بشه تا بتونم اینارو بخونم :( کاش میشد بعضی کارا زودی انجام میشدن ولی نمیشن باید رنج بکشی تا به لذت برسی. به قول استادم طرف ۲۰ سال ساز رو تمرین میکنه تا بعد توی چند دقیقه بزنه. و اون چیزی که در همین لذت جدی میکنه کار رو رنج هست. دلم تنگ شد برای استادم. به خصوص که دفترمو میخوندم یهو همه چی یادم اومد. با این حال باید میگذشت. و من خوشحالم که تجربه کردم اون روزهارو. 

میخوام ممثل وقتی که تهران بودم کار کنم حتی بیشتر حتی جدی تر. دلم میخواد وقتی این مدت گذشت بگم دمت گرم مائده از پسش بر اومدی. دلم میخواد بیشتر یادبگیرم بیشتر بخونم بیشتر بفهمم. امروز رو شروع میکنم. امیدوارم از پسش بر بیام. شب معلوم میشع. درسته خوابم میاد خیلیم دلم میخواد بخوابم فقط کافیه چشامو ببندم اما خیلی مسخره میشه همه چی اینطوری آدم باید برای هدفی که داره زحمت بکشه از خیلی چیزاش بزنه اینه که تفاوت رو ایجاد میکنه. تفاوت بین یه شخص معمولی رو با کسی که هدف بزرگی داره و براش تلاش میکنه. همین دیگه برم ساعت هفت و نیم شد. تا شب فعلاااا :)))

  • مائده