روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2361 : خرید

از دیروز بگم که کتابو خیلی نخوندم. عصری رفتیم برای مها کلی خرید کردیم برای منم کفش خریدیم. سر خرید :دی  بعدش شام خوردیم بعدشم اومدیم خونه. خیلی خوش گذشت. امروزم هنوز شروع نکردم انگار گیر کرده باشم. دلم هم میخواد برم رشت هم نه نمیدنم چرا. ولی نمیرم واسش دلیلی ندارم فقط احساس میکنم این بهتره با تمام سختیش. پزیرایی پر شده از وسایل مها که باید ببره علنن یه اثاث کشیه. هرچند که فقط ضروری هارو برداشته. :/ بعد فکر کن منم بخوام برم دوبرابر میشه وسیله ها. خوشبحالش میره دانشگاه اینقدر دلم میخواد که نگو. یعنی میشه منم فلسفه قبول بشم؟ باید بخونم وگرنه تا عمر دارم حسرتشو میخورم. خلاصه که همین. فردا وقت دکتر داریم دکترمون هنوز نرفته مسافرت فردا که بریم بعدش میره. میخواستم مشاورمم برما ولی گفت نیستش از شانس من. میخواستم نتیجه تستمو بفهمم. راستی بین عینیت و ذهنیت تو باشی چیو انتخاب میکنی؟؟؟ این یکی از سوالاییی بود که من به جفتش تمایل داشتم. اخرم ذهنیتو ولی زدم. نمیدونم چرا فقط بیشتر بهش متمایل‌بودم. باید عینیتو میزدم نه؟ همون طور که گفتم نمیدونم دوتاش به نظرم هست. بیخیال. راستی بعد از مدتها امروز غذا درست میکنم. کشک بادمجون. جات خالی خیلی دوست دارم خودم. کاریم نداره زود حاضر میشه ولی روحیه ام عوض میشه. دیگه این که این روزا همش حواسم پرته همش میرم تو فکر دلم میخواد اگه اتفاقی قراره بیفته زودتر بیفته من راحت شم اینقدر فکر نکنم بهش. این که اتفاقی قراره بیفته اما نمیفته اعصابمو خورد میکنه حواسم همش سمت اتفاقی که قراره بیفته در نتیجه تمرکز ندارم. همین دیگع. برم ببینم میتونم کتابمو بخونم یا نه. رولان بارت جانمان را. اخ که چقدر دوسش دارم. 

  • مائده